انشاء در موردخاطرات سفر - میهن مهر
header

انشاء در موردخاطرات سفر

انشا  سفر خیالی

در داغی آفتاب ظهر جمعه در حالی که کف زمین پا ها یش را می سوزاند و آفتاب صورتش را و مشکلات و حرص و کینه جگرش را چه خوبست اگر سایر قسمت های بدنش می سوزد خیالش در برف و بوران قدم بزند.در جایی که بسیار سرد و سرد است. اما سرمای آنجا ذره ای انسان را نمی آزارد. در جایی که برف و سکوت کنار هم نشسته اند و با تبسمی بر آسمان نگاه می کنند و قدم می زنند. دانه های برف بمانند حبه های قندی هستند که به آرامی کاغذ پایین می آیند و زمین همواره با آغوشی باز انتظارشان را می کشد.راستی چه مهربان خداییست. آسمان ابری سپید و زیبا و همچنان گذشته گنبدوار بر بالای سرمان پابرجابنا کرده.راستی چه مهربان خداییست. همه جا سکوت همه جا سپید همه جا مملو از برف حتی باد هم مزاحم نمیشود.کوه همچنان اسوه ای نیکو ایستاده و ابر ها را بر بالای سرش جمع کرده با هم صحبت میکنند. خورشید هم گرچه نمیتواند ببیند ولی خداوند آنقدر در وجودش معرفت نهاده است که باز هم نوربپاشد.راستی چه مهربان خداییست.شرایط فراهم است همه ی ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند پس چرا نان به غفلت خوریم؟چرا با این همه زیبایی هنوز هم انسانی بی دین باقی مانده ایم؟ ولی او صبور است و او چه مهربان خداییست.پس بیاموز در ظهر گرم و داغ تابستان قدم نهادن در صبح زیبای برفی و زمستان و بدان چه مهربان خداییست و دوباره بیاموز که چه مهربان خداییست و چه مهربان خداییست

موضوع: یکی از سفرهایتان را به صورت یک سفرنامه بنویسید.

 writing-about-travel-diary

سفری که روزهایش به خوشی زندگی می گذشت، آغاز شد.شروع این سفر از جنگلها آغاز می شد.جنگلهایی که مانند ابرهای بی ارامش از طرفی به طرف دیگر حرکت می کردند و از خوشحالی به یکدیگر می بالیدند.سفری به طرف دریایی که مانند آسمان انتهایش ناپیدا بود.ابرهایی که از خوشحالی مانند شیر غرش می کردند و باد مانند روباهی گرسنه زوزه می کشید.در این لحظه بود که باران رحمت الهی مانند مروارید های غلطان برسر ما می ریختند و به زمین روح و روانی ودوباره می دادند، اتشی زندگی بخش که با آمدنش زمین زندگی دوباره می گرفت و دریایی که از شوق باران در پوست خود نمی گنجید و شروع به رقصیدن کرده بود، بعد از لحظاتی خشم زندگی بخش آسمان فروکش کرد و کمکم ابرهای سیاه به کنار رفتند و خورشید مهربان نور گرم خود را  همچون جانی دو باره بر زمین بخشید

این سفر با این همه زیبایی اش به پایان رسید.کاش تمامی نداشت…..

 

 

writing-about-travel-diary

با نام خدا انشای خود را آغاز می کنم.
من از اول عمر خود تا حالا شمال نرفته ام و خیلی هم دوست دارم که به شمال بروم و دریا را نگاه کنم و توی دریا شنا بنمایم. از همین رو به مادرم گفتم:« من دوست دارم عید امسال به شمال بروم.» مادرم هم گفت که به بابایت بگو تا تو را به شمال ببرد. پر واضح است که مشورت در یک خانواده امری عادی است و پدر و مادرها باید به نظرات فرزندان دلبند خود احترام بگذارند. به همین دلیل شب که پدرم از سر کار آمد من به او گفتم: « پدر جان من دوست دارم به شمال بروم.» پدرم گفت:« فعلا خفه شو تا ببینم بعدا چه می شود!!!!» مادرم که در تربیت فرزند خود دقت زیادی دارد گفت: « چرا شخصیت بچه را خورد می کنی؟ بچه راست می گوید. دوست دارد به شمال برود. تو چرا همیشه زندگی ات را فدای کارت می کنی؟» پدرم گفت: « به تو مربوط نیست. من خودم می دانم چگونه بچه ام را تربیت کنم.» مادرم که از حرف ناشایست پدرم تکدر خاطر پیدا کرده بود، گلدان روی طاقچه را برداشت تا به اعتراض به این رفتار نامیمون، آن را بر سر پدرم بکوبد؛ اما از آنجا که گلدان جهیزیه ی عروسی او بود، از این کار خطیر صرف نظر کرد و به مقداری فحش خانوادگی(البته از جناه یک عروس) بسنده نمود.

پدرم لبخندی به لب آورد و گفت: «تو که عرضه ی زدن نداری، چرا فیگور الکی می گیری؟!» این حرف پدرم روحیه ی خاصی به مادرم داد و مادرم در یک عملیات آکروباتیک بی خبر گلدان را بر سر پدرم کوبید ؛ اما از آنجا که خداوند همیشه بندگان را یاری می کند، الحمدلله گلدان طوری نشد اما سر پدرم یک قلمبه باد کرد. من می خواستم ناراحت شوم اما مادرم به پدرم گفت: « حقت بود.» به خاطر همین من هم ناراحت نشدم. چون آدم به خاطر حق دیگران ناراحت نمی شود. پدرم که صلاح نمی دید حرکت رزمی مادرم را بدون پاسخ بگذارد، زیر سیگاری را برداشت و به طرف مادرم پرت کرد اما مادرم جای خالی داد. . .
معلم: منظورت این است که جا خالی داد؟
دانش آموز: بله. . . جا خالی داد و زیر سیگاری به طرز شگفت آوری به شیشه ی پنجره خورد و شیشه به چند تکه ی نامساوی تقسیم گشت. بعد پدرم وقتی دید در این امر موفق نشده است مرا گرفت و به گونه ی عذاب آوری تحت تربیت خود قرار داد و گفت: « همه ی این دعوا ها به خاطر توست.»
لازم به ذکر است که پدر و مادر من هنوز با هم قهر هستند و من هم عید امسال مثل همیشه وقتم را صرف پیک غم انگیز شادی می کنم! و البته که هنوز شمال را ندیده ام.
این بود انشای من درباره ی سفر.

writing-about-travel-diary

منبع : http://mehrmihan.ir/writing-about-travel-diary/

این مطلب را به اشتراک بگذارید :
a b