رمان گناهکار3
header
آموزش کف پوش سه بعدی

رمان گناهکار۳

the-novel-guilty-3

 

قسمتی از رمان گناهکار ۳

نوجوانی برابر سرزندگی بیایید سرزنده باشیم زمان داره می ره

ا حرص ضبط رو خاموش کردم..این اهنگ حس من رو نشون نمی داد..ولی نمی دونم چرا هر بار همین رو گوش می کردم..
تهش هم پشیمون می شدم..ازانتخاب اهنگ..از..از..نه..تمامش هیچی بود..پوچ و تو خالی..عین حباب…اره..این حسم عین حباب بود..تهی از هر احساسی..

جلوی خونه ترمز کردم..در رو با ریموت بازکردم..ماشین رو بردم تو ..
هنوز پامو از ماشین بیرون نذاشتم که مثل همیشه چندتا از خدمه ها که بیرون از ویلا بودند جلوم صف کشیدند.. اروم پیاده شدم..

همه سراشون روبه پایین بود..به هیچ کدومشون نیازی نداشتم..ولی چون بیشتر مواقع مهمانی های مربوط به کارم رو اینجا برگزار می کردم نیاز داشتم که توی خونه م حضور داشته باشند..

ولی از بین این همه خدمه تنها شکوهی بود که مشاور و یک جورایی دست راست من محسوب می شد..

از رمز و راز من با خبر نبود.. فقط تا حدی که خودم می خواستم اطلاعات داشت..انقدری که به دردم بخوره..همین و بس..

نگاهش کردم..با همون نگاه فهمید که باهاش کار دارم..یک قدم به طرفم برداشت..دستاش رو جلوش گرفته بود ..

سرش رو کمی خم کرد و گفت :سلام قربان..

مثل همیشه هیچ جوابی از جانب من نشنید..تنها به تکان دادن سر اکتفا کردم..همین..
نه می خواستم و نه بلد بودم..

با قدم هایی محکم به طرف ساختمان رفتم..بقیه هم پشت سرم حرکت کردند..
توی سالن ایستادم..رو به خدمه دستم رو بالا اوردم و با یک اشاره مرخصشون کردم..سریع از جلوی چشمام پراکنده شدند..

به طرف اتاق کارم رفتم..اتاقی که جز خودم هیچ کس حق ورود به اونجا رو نداشت..چه در حضور من و چه در نبودم..

اگر کسی به یک قدمی اینجا نزدیک می شد و یا قصد کنجکاوی داخل اتاق رو داشت بی برو برگرد باید جلوی چشمام مجازات می شد..

هچ وقت نمی تونستم تحمل کنم که زیر دست من از فرمانم سرپیچی کند..در غیراینصورت جزاش خیلی خیلی سنگین بود..

جلوی در رو به شکوهی کردم وبا همون اخمی که بر صورت داشتم گفتم :بگو..

می دونست اینجور مواقع تنها به اصل قضایا گوش می کنم نه جزئیات گفت :قربان اقای شایان تماس گرفتند و اصرار داشتند حتما یه سر برید پیش ایشون..ظاهرا کار مهمی با شما داشتند و..

دستمو بالا اوردم ..سکوت کرد..پشتمو بهش کردم و بدون هیچ حرفی وارد اتاق شدم..در رو از داخل قفل کردم..

تاریک بود..با زدن کلید برق، فضای اتاق روشن شد..ولی نه..روشناییش خیلی کم بود..خیلی خیلی کم..

دوست نداشتم حتی ذره ای نور به داخل این اتاق بتابه..اینجا باید تاریک می موند..فقط تاریکی..هیچ کس و هیچ چیز جز آرشام حق ورود به اینجا رو نداشت..به نور هم چنین اجازه ای رو نمی دادم..

مثل همیشه با نگاه تیز و دقیقی فضای اطرافم رو از نظر گذروندم..همه چیز سر جای خودش بود..کمد مخصوصم..میز و صندلی وسط اتاق..وایت بردی که روی سه پایه گوشه ی دیوار بود..و همینطور صفحه ی عکسام که به دیوار نصب شده بود..

هه..عکس..اره عکس ولی نه هر عکسی..عکس همه ی اونایی که می اومدن تو چنگم..عکس اسباب بازی هام..

اونایی که باید تقاص پس می دادن..تقاص یک اشتباه بزرگ..انقدر بزرگ که براشون چنین مجازاتی رو در نظر گرفتم..

حق بود..بر اونها..بر همه ی کسانی که مخالف آرشام بودند..بر همه شون حق بود و من این حق رو بهشون می دادم..حق مجازات شدن..حق خرد شدن .. شکستن..

این گناه من بود و من با این گناه تا سر حد مرگ غرق لذت می شدم..
و بین این ۱۰ نفر فقط نفر دهم با بقیه یه جورایی برام فرق داشت..

 

وسط باغ باشکوهشون ایستادم..ظاهرا جشن رو خارج از ویلا برگزار کرده بودند..
دست راستم رو توی جیبم فرو بردم و نگاه دقیقی به اطراف انداختم..

تعداد مهمان ها شاید بیش از ۳۰۰ نفر می رسید..زیاد نبودند..نه..برای چنین مهمانی تعداد کم بود..
صدای موزیک ملایمی فضا رو پر کرده بود..قسمتی از باغ رو به پیست رقص اختصاص داده بودند..عده ای از مهمان ها حسابی مشغول بودند و عده ی دیگری هم به عیش ونوش ..

نگاهم به مهندس صدر افتاد..با لبخند و نگاهی مغرور به طرفم می اومد..حالتم رو تغییر ندادم..حتی قدمی به طرفش بر نداشتم..

رو به روم ایستاد..تنها توی چشماش خیره شدم..سرد..جدی..مغرور..
لبخند از روی لب هاش محو شد..ظاهرا توقع داشت گرم برخورد کنم و برای هر اقدامی پیش قدم بشم..ولی آرشام اهل این کارها نبود..

دستش رو جلو اورد و با لبخندی مصلحتی گفت :سلام مهندس تهرانی..از دیدنتون خوشحال شدم..سرافرازمون کردید..

نگاهم رو از روی صورتش به دستش سوق دادم..بلاتکلیف ایستاده بود..دستم رو از توی جیبم دراوردم..
باهاش دست دادم و تنها به کلمه ی ” سلام ” اکتفا کردم..

به مهمان ها اشاره کرد:بفرمایید..چرا اینجا ایستادید؟..خیلی خیلی خوش امدید..حضورتون افتخاریست برای ما..

همان موقع یکی از خدمه ها رو صدا زد..
–بله اقا..
صدر به من اشاره کرد:اقای مهندس رو راهنمایی کن..بهترین جایی که تو باغ در نظر گرفتم و مخصوص مهمان های ویژه م هست رو در اختیارشون بذار..در ضمن به بهترین شکل ازشون پذیرایی کن..
–چشم قربان..
صدر با رضایت لبخند زد و سرش رو تکان داد..

نگاهم به خدمتکار بود..رو به من کمی خم شد و با احترام راهنماییم کرد..برای صدر سرم رو کمی تکان دادم و همراه خدمتکار رفتم..

قدم هام مثل همیشه هماهنگ و محکم بود..سنگینی نگاه مهمان ها رو خیلی خوب حس می کردم..برام یک امر عادی بود..هر کجا که قدم می گذاشتم با چنین عکس العمل هایی رو به رو می شدم..

ولی از بین این همه نگاهه کنجکاو فقط یکی از اونها برام مهم بود..نگاه شیدا..دختر مهندس صدر..اون باید به دامم می افتاد..به دام من..به دام افکاری که در سر داشتم..

درست قسمت بالای باغ میز و صندلی های شکیل و زیبایی چیده شده بود..میزهایی با پایه های طلایی و روکش سفید..که روی هر کدام از انها انواع نوشیدنی و شامپاین چیده شده بود..

سمت راست میز بزرگ مستطیل شکلی قرار داشت که روش رو با هدایای رنگارنگ و بزرگ پر کرده بودند..

روی صندلی نشستم..هیچ کس اون نزدیکی نبود..پس درحال حاضر مهمان ویژه ی امشب من بودم..خوبه..

خدمتکار مشغول پذیرایی شد..ولی نگاه کنجکاو و تیز من اطراف رو می پایید..در بین جمعیت به دنبالش می گشتم..نگاهم جوری نبود که بشه تشخیص داد به دنبال شخصی هستم..

و بالاخره دیدمش..توی پیست با پسری جوان و قد بلند مشغول رقص بود..
دقیق تر نگاهش کردم..فاصله م باهاش نسبتا زیاد بود ولی نه اونقدر که نتونم به اندازه ی کافی اون رو انالیز کنم..

تاپ و دامن سفید و کوتاه..کفش های پاشنه بلند بندی به رنگ نقره ای که با هر چرخش تلالو خاصی ایجاد می کرد..موهای بلوند و بلند که نیمی به حالت فر و نیمی دیگر رو صاف و حالت دار پشت سرش بسته بود..
ارایش انچنانی نداشت..یعنی اونقدری نبود که نشه تشخیص داد این همان دختر است..کسی که قرار بود تو اولین مرحله از بازی آرشام شرکت کند..

همراه پسر تانگو می رقصید.. ظاهرا سنگینی نگاه من رو حس کرد..چشمانش اطراف رو پایید..ولی همچنان مشغول رقص بود..

نگاهم رو چرخوندم..نباید متوجه نگاهم می شد..چشم های زیادی روی من بود..برای همین نمی تونستم تشخص بدم که یکی از انها متعلق به شیداست یا نه..باید صبر می کردم..مطمئن بودم قدم جلو میذاره..وهمینطور هم شد..

لیوان پایه بلند شامپاینم رو برداشتم..خدمتکار اماده ی خدمت کنارم ایستاده بود..با تکان دادن دستم مرخصش کردم..

به پشتی صندلی تکیه دادم..پا روی پا انداختم وبا ژست خاصی مشغول نوشیدن شامپاین شدم..از بالای لیوان پاهای خوش تراشش رو دیدم..

لیوان رو از لبام دور کردم..نگاهم رو از روی پاهاش به سمت بالا کشیدم..ارام..مغرور..و در عین حال بی تفاوت..

نگاهم توی چشماش قفل شد..به روی لب هاش لبخند بود ولی من هیچ عکس العملی نشون ندادم..بی توجه به اون و لبخندش سرم رو چرخوندم..
مشغول مزه مزه کردن شامپاین شدم..چشمامو بستم و یک نفس سر کشیدم..
بازی شروع شد..

مهم : حتـــــــمـــــــا با اهنگ اون قسمت و بخونید..

پشت میز نشستم..با ژست خاصی به پشتی صندلی تکیه دادم..انگشتام رو در هم گره کردم..نگاهی به اطراف انداختم..

از این فضای نیمه تاریک خوشم می اومد..
هر وقت وارد اینجا می شدم یعنی نفر بعدی باید انتخاب می شد..انتخاب برای انجام مجازات ..اون هم به روشی که آرشام در نظر می گرفت..

از روی صندلی بلند شدم..به طرفشون رفتم..دیگه نیازی به شمارش اونها نبود..فقط ۳ نفر باقی مونده بود..از ۱۰ نفر..۳ نفر..
این یعنی لحظه به لحظه به هدف نزدیک شدن..یعنی قدمی رو به پیروزی برداشتن..با هر نفر..یک قدم..
اما کار نفر نهم رو یه جورایی نیمه تموم گذاشته بودم ..

به طرف دستگاه پخشی که کنار کمد بود رفتم..
دکمه ش رو فشردم..و صدا تو فضای اتاق پخش شد..
برای من روح نواز بود..دلنشین….و پر از آرامش..

(آهنگ پرونده.. از حمید عسکری)

این بار اولی نبود
که توی قلب من میمرد
با نگاهای عجیب
کفر منو در می آورد
هرز می پرید من کشتمش
در فکر کشتن کشتمش
من اون بد لعنتی و
با اشک و لبخند کشتمش

یه سیگار از تو جلد در اوردم..با فندک زیپوم روشنش کردم..فندک طلایی رو پرت کردم رو میز..پک عمیقی به سیگارم زدم..چشمامو بستم و سرمو بلند کردم..دودش و به ارومی بیرون دادم ..

وقتی چشمام و باز کردم نگاهم بهش افتاد..عکس شماره ی هشت..نفر بعدی اون بود..یه دختر با موهای بلوند..چشمان سبز..زیبایی چشمگیری نداشت..نه..زیبا نبود..برای من معمولی بود..

زیباترین موجود روی این کره ی خاکی هم جلوی چشمان من چشمگیر نبود..انگشت اشاره م رو روی صورتش کشیدم..
پوزخند زدم..

پک بعدی رو هم به سیگارم زدم..
ماژیک قرمز و از روی میز برداشتم..روی عکس دو خط به حالت ضربدر کشیدم..دو خط که از روی هم رد می شدند..هم رو نصف می کردند..و با قرمزی رنگشون هشدار می دادند..نه به من..به صاحب عکس..به این دختر..
شیدا صدر..

پرونده هام کامل شدن
با چند تا سیگار و یه عکس
در پی اثبات یه جرم
با عشق و نفرت کشتمش
انکار می کرد حرف منو
وقتی که چشمامو میدید
گناه تازه ای نداشت
فقط یکم هرز می پرید

یک مشت ه*ر*ز*ه بودند..اینکه تا گوشه چشمی بهشون می کردم خودشون رو تسلیم من می کردند..
حرفه ای عمل می کردم..جوری که مو لای درزش نمی رفت..
اونا ادمای خاصی بودند..پس باید خاص باهاشون رفتار می کردم..

با این همه حرف و حدیث
حیثیت منو می برد
وقتی که داشت تموم می کرد
جون منو قسم می خورد

” آرشام..به خدا دوستت دارم..آرشام به جون خودت که عشقمی..به جون خودم..چرا باورت نمیشه؟..چرا انقدر دلسنگی؟..چرا با من اینکارو می کنی؟..آرشـــــام”..

صدای نحسشون توی گوشم تکرار می شد..انگار جلوی چشمام ایستاده بودند..هر ۷ نفر..
اونهایی که تو اغوش غرورم ذوب شدند..دخترانی که وسیله ی سرگرمی و انتقام آرشام بودند و روحشون توسط من به تباهی کشیده شد..

مردی که غرورش و نادیده گرفتند..کسی که تونست همه شون رو به قعر سیاهی بکشه..ولی نخواستند باور کنند..
و حالا..باید منتظر مجازات باشند..
پک سوم و به سیگارم زدم..

آروم و هوشیار کشتمش
بیدار بیدار کشتمش
چاره ی دیگه ای نبود
از روی اجبار کشتمش
هرز می پرید من کشتمش
در فکر کشتن کشتمش
من اون بد لعنتی و
با اشک و لبخند کشتمش

لبخند تلخی رو لبام نشست..از روی غم..غمی که منو مجاب به این انتقام می کرد..
تو سرم افکار مختلفی چرخ می خورد..فکر..خواب ..و شایدم..یک کابوس!!..
اره..به کابوس بیشتر شبیه بود..کابوس های من همیشه به حقیقت تبدیل می شدند..

با انگشت اشاره م به عکس ضربه زدم و با پوزخند گفتم :منتظرم باش..
پک محکمی به سیگارم زدم..و اینبار دودش و تو صورتش بیرون دادم..
عکس و از صفحه برداشتم..وقت خرد شدنش رسیده بود..
نفر هشتم ..منتظرم بود..

منبع : http://mehrmihan.ir/the-novel-guilty-3/
این مطلب را به اشتراک بگذارید :

a b