خلاصه داستان سریال lost
header
آموزش کف پوش سه بعدی

خلاصه داستان سریال lost

synopsis-lost-series

لاست یا گمشده (به انگلیسی: Lost) مجموعه تلویزیونی آمریکایی است، سریال لاست جوایز زیادی را در گونه‌های مختلف بدست آورده که ابتدا بین سال‌های ۲۰۰۴ تا ۲۰۱۰ از شبکه ای‌بی‌سی آمریکا پخش شد.

لاست مجموعه تلویزیونی درامی است که زندگی بازماندگان سقوط هواپیمایی که از سیدنی به لس‌آنجلس می‌رفته، را به تصویر می‌کشد. آن‌ها در جزیرهٔ مرموزی در اقیانوس آرام گیر افتاده‌اند. شیوه بیان داستان این سریال منحصربه‌فرد است. در طول هر قسمت، بخش‌هایی از زندگی آن‌ها در جزیره و بخش‌هایی از زندگی گذشتهٔ آن‌ها را می‌بینیم.

لاست توسط جفری لیبر، جی. جی. آبرامز و دیمون لیندلوف ساخته شد. آن‌ها به صورت مشترک فیلم‌نامه قسمت اول سریال را نوشتند و آبرامز آن را کارگردانی کرد. در طول پخش سریال لیندلوف و کارلتون کیوز، با تعداد زیادی از سازندگان اختصاصی و نویسندگان همکاری داشتند. با توجه به دست‌اندرکاران و بازیگران زیاد فیلم و فیلم‌برداری در بهترین مکان‌ها در اوآهو در هاوایی، این سریال یکی از پرخرج‌ترین سریال‌های تلویزیونی است.

این مجموعه تلویزیونی، تحسین مردم و منتقدین را برانگیخت و منتقدان این سریال را در بین ۱۰ سریال برتر تاریخ تلویزیون آمریکا قرار داده‌اند. هر قسمت از فصل اول این سریال، به طور میانگین ۱۵٫۶۹ میلیون نفر بیننده در آمریکا داشت.در طول فصل ششم و پایانی این سریال، هرقسمت آن به طور میانگین ۱۱ میلیون نفر بیننده داشت. لاست بیش از ۲۵۰۰ بار نامزد دریافت جایزه در زمینه‌ها و جشنواره‌های مختلف شده‌است و برخی از آن‌ها را از آن خود کرده‌است. از جمله آن که لاست در سال ۲۰۰۵ برندهٔ سریال برجسته درام در جشنواره امی شد.

synopsis-lost-series

فصل ۱

در فصل اول، سقوط هواپیمای اقیانوسیه -پرواز شماره ۸۱۵- در یک جزیره متروکه رخ می‌دهد. بازماندگان این حادثه مجبور به همکاری مشترک می‌شوند تا بتوانند در این جزیره دور افتاده زنده بمانند. این بازماندگان توسط عوامل مختلفی همچون خرس‌های قطبی، جانوری دیده نشده که در جنگل گردش می‌کند، و ساکنان بدخواه جزیره که به دیگران معروفند، تهدید می‌شوند. رویارویی با یک زن فرانسوی به نام دنیل روسو که ۱۶۶ سال قبل به علت غرق شدن کشتی وارد جزیره شده‌است و یافتن یک دریچه فلزی مرموز مدفون شده در زیر زمین، از دیگر رویدادهای فصل اول می‌باشد. در حالی که دو شخصیت سریال سعی می‌کنند وارد این دریچه بشوند، چهارنفر دیگر سعی می‌کنند با یک قایق (کلک) از جزیره خارج شوند.

فصل ۲

در فصل دوم، بیشتر ماجرا مربوط به ۴۵ روز پس از سقوط می‌باشد. درگیری بین دیگران و نجات‌یافتگان افزایش می‌یابد. هم‌چنین بین بازماندگان بحث‌های با موضوع علم و ایمان درمی‌گیرد. در حالی که برخی از اسرار حل شده‌اند، سوالات جدید مطرح می‌شوند. شخصیت‌های جدیدی به سریال اضافه می‌شود که آن‌ها دیگر سرنشینان هواپیما بوده‌اند و در قسمت دیگر جزیره ساکن‌اند. جزئیات بیشتری از گذشته نجات یافتگان و افسانه‌های جزیره آشکار می‌شود. راز دریچه کشف می‌شود و وجود ابتکار دارماً و بانی آن آشکار می‌شود. شخصی به نام دزموند هیوم در اتاقی که آن دریچه به آن راه دارد زندگی می‌کند و باید هر ۱۰۸۸ دقیقه یک‌بار دکمه‌ای را فشار دهد تا از نابودی جزیره جلوگیری کند. هم‌چنین مشخص می‌شود که دلیل سقوط هواپیما، دزموند بوده‌است. همانگونه که حقیقت مرموز درباره دیگران شروع به آشکار شدن می‌کند، یکی از بازماندگان به گروه خود خیانت می‌کند.

فصل ۳

در فصل سوم، بازماندگان سقوط هواپیما اطلاعات جدیدی در مورد دیگران کسب می‌کنند. آن‌ها از رازهای آنان مطلع می‌گردند و می‌فهمند که آنان مدت زیادی است در این جزیره زندگی می‌کنند. یکی از افراد دیگران به بازماندگان می‌پیوندد، در حالی که یکی از بازماندگان هم به گروه دیگران ملحق می‌شود. جنگی میان بازماندگان و دیگران شکل می‌گیرد و در ادامه بازماندگان موفق می‌شوند با تیم نجات تماس بگیرند.

فصل ۴

فصل چهارم، برخورد بازماندگان با گروهی که با نیت‌های خطرناک به جزیره آمده‌اند را روایت می‌کند. در این فصل آینده‌نمایی‌هایی نشان داده می‌شود. در این آینده‌نمایی‌ها، مشخص می‌شود که شش تن از بازماندگان از جزیره فرار خواهند کرد. این شش شخص به «شش نفر اقیانوسیه»(به انگلیسی:Oceanic Six) ملقب می‌شوند.

فصل ۵

فصل پنجم دو داستان مختلف را نشان می‌دهد. اول نشان می‌دهد که بقیه بازماندگانی که در جزیره جا مانده‌اند، به سال ۱۹۷۴ منتقل شده‌اند و عضو ابتکار دارماً شده‌اند. داستان دوم، زمان واقعی را نشان می‌دهد. زندگی شش نجات یافته‌ای که سه سال بیرون از جزیره زندگی کرده‌اند. آن‌ها تصمیم می‌گیرند تا به جزیره برگردند. هر شخص برای این بازگشت انگیزهٔ خاصی دارد. آن‌ها با پرواز خطوط هوایی آجیرا -پرواز شمارهٔ ۳۱۶- که دوباره بر روی جزیره سقوط می‌کند، به جزیره بازمی‌گردند. بعد از سه سال، هم اکنون در جزیره سال ۱۹۷۷ می‌باشد.

فصل ۶

در فصل ششم دوباره داستان دو گروه روایت می‌شود. داستانی از دنیای دیگر که پرواز اوشیانیک ۸۱۵ سالم بر زمین می‌نشیند و زندگی همه با زندگی‌ای که ما تاکنون در سریال دیده‌ایم، فرق می‌کند. آن‌ها همدیگر را نمی‌شناسند. در طرف دیگر داستان حضور دوباره بازماندگان در جزیره نشان داده می‌شود. همچنین رازهای بزرگ سریال برملا می‌شود. مانند این که جیکوب کیست و غول دود مانند از کجا آمده‌است.

قبل از آغاز قسمت آخر، «آنچه گذشت» سریال با مدت دو ساعت پخش شد و سپس نوبت به قسمت آخر رسید که دو ساعت و نیم طول کشید.

مانند تمامی قسمت‌های پیشین، خط داستانی این قسمت نیز میان زندگی شخصیت‌ها در جزیره و زندگی موازی‌اشان در دنیای «نرمال» در کالیفرنیا ادامه پیدا کرد.

در جزیره، جک (متیو فاکس) از میان نامزدها داوطلب شد تا جانشین جیکوب (مارک پلگرینو) محافظ جزیره شود.

«هیولای دودی» که جسم لاک (تری اوکوئین) را تسخیر کرده می‌خواهد جلوی نامزدها را بگیرد، آنها را بکشد، جزیره را نابود کند و راهی دریا شود.

در لس‌آنجلس، جک که جراح است قرار است عملی روی لاک انجام دهد، لاک در اینجا فلج است.

جک می‌گوید:«آقای لاک تنها آرامشی که نیاز دارم خوب کردن حال شماست.»

اما در جزیره، جک و هیولا درگیری خشنی با یکدیگر دارند.

هیولا می‌گوید:«پس تو محافظی! فکر کنم اینجا هستی که جلوی من رو بگیری.»

و جک می‌گوید:«نمی‌تونم جلوت رو بگیرم. می خوام بکشمت!»

اما جک او را نمی‌کشد. کمی بعد کیت (اونجلین لیلی) با یک گلوله هیولا را می‌کشد.

در لس‌آنجلس عمل لاک با موفقیت تمام می‌شود. او که روی تخت دراز کشیده با تشکر به جک نگاه می‌کند و می‌گوید احساس می‌کند به بدن خودش بازگشته.

لاک به جک که قیافه ناآرامی دارد و به نظر می‌رسد تصاویری از زندگی دیگر خودش را می‌بیند می‌گوید:«جک امیدوارم یک روز کسی همین لطفی که به من کردی به تو بکند.» تصاویری که جک می‌بیند از همان دست تصاویر کوتاهی از جزیره هستند که به ذهن آگاه دیگر شخصیت‌ها را نیز هجوم می‌آورد.

چند دقیقه بعد جک با کیت برخورد می‌کند، و هر دو فکر می‌کنند که قبلا جایی یکدیگر را دیده‌اند.

جک می‌گوید:«چه اتفاقی داره برام می‌افته؟ تو کی هستی؟»

کیت می‌گوید:«می‌دونم که متوجه نمی‌شی، جک. اما اگر همراهم بیای می‌فهمی.»

همراه او کجا برود؟

به تجمعی در کلیسایی که همه نجات‌یافتگان در آن هستند و به نظر می رسد مراسم خاکسپاری آنها است. همگی شاد و لبخند بر لب هستند و اتاق را نور فرا گرفته است.

جک با پدر فوت‌شده‌اش دیدار می‌کند، جک زمانیکه در ابتدای داستان هواپیمای ۸۱۵ سقوط کرد و سر از جزیره درآورد، داشت با هواپیما جسد پدرش را از سیدنی به خانه می‌برد.

در کلیسا جک بحث جذابی با مردی دارد که بارها با هم رو در رو شده‌اند.

جک:«نمی‌فهمم. تو که مردی.»

مرد:«بله، مردم.»

جک:«پس حالا اینجا چه کار می‌کنی؟»

پدر جک:«تو اینجا چه کار می‌کنی؟»

جک:«من هم مردم.» گریه می‌کند.

پدر جک:«همه چی روبه راهه پسرم.»

اما همه چیز واقعیت دارد.

پدرجک:«هر اتفاقی تا حالا برات رخ داده واقعیت داره. همه آدمای این کلیسا همه واقعیت دارن.»

جک:«همه اینها مردن؟»

پدرش با آرامش می‌گوید:«هر کسی یه روزی می‌میره پسر کوچولوی من.»

در طول سریال بارها شخصیت‌ها از این صحبت می‌کردند که حضورشان در جزیره دلیلی دارد. حالا که سریال به آخر خط نزدیک می‌شود، به نظر می‌رسد خود سریال هم احساس می‌کند وجودش دلیلی داشته است. دلیلی فراتر از پول، پرکردن زمان و سرگرمی.

عوامل و بازیگران، تهیه‌کنندگان و نویسندگان مجموعه سال به سال خلق «لاست» را تکمیل کردند، البته به لطف تقدیر و دنیای سرگرمی.

«لاست» جراتش را داشت عمیق‌تر و گسترده‌تر از دیگر سریال‌ها باشد، هیجان‌انگیز، سحرانگیز، شگفت‌انگیز ( و گاهی کسل‌کننده)، و با این حال از بیننده‌اش می‌خواهد که فکر کند، حرف بزند و احساسش را بیان کند.

و در همین مکان بیننده‌اش را رها می‌کند. مشخص نیست کجا، اما او را به چالش می‌کشد. با این حال در انتها بیننده اطمینان خاطرش بیش از حس «لاست (گم‌شده) بودنش» است.

منبع : http://mehrmihan.ir/synopsis-lost-series/

این مطلب را به اشتراک بگذارید :

a b