header
مانتو

انشایی درموردخدا

 essay-the-god
موضوع

خداوند از نظر شما چگونه است؟

وقتی کودکی بیش نبودم به گمان خودم خدا آن پرنده ایی است که با هر بار بال زدنش همه ی دنیارا میبیند واز هال وروز مردم خبر دارد که مبادا توی آمپاس باشن کمی به سنم افزوده شد با دقت بیشتری نگاه کردم ودیدم بالاتر از آن پرنده ابر ها هستن وگفتم خدا ان ابر است ولی شنیده بودم خدا یکی است ولی ابر ها بسیار اند واز آن ها بالاتر خورشید است وخدارا در جهل خود خورشید فرض کردم ولی شب شد ودیگر خدانبود به آسمان درشب خیره شدم ماه زیبا رادیدم وستاره های دور وبرش را پس گفتم خداوند آن ماه وستاره های دورو برش فرشته های ولی اما همین جورکه بر سنم افزوده شدوبا افزایش علمم دیدم خورشیدوماه فقط عضوی از منظومه ی شمسی هستندوخدا باید بزرگ تر باشد تا این منظومه را اداره کند سال ها در جست و جوی خدای بزرگ بودم وبعد شنیدم که مادر بزرگم به حج میرود به او گفتم آمدی خدارا برایم توصیف کن .اما او گفت خداوند همه جاهست وبه من گفت(دلخوش از آنیم که حج میرویم

غافل از آنکه کج میرویم

                                کعبه به دیدار خدا میرویم

اوکه همین جاست کجا میرویم)

بعد از سال ها جست وجو که خدا کجاست رسیدم به خودم وخدارا در وجود خودم حس کردم وهمیشه مواظب رفتار خود بودم تا مبادا خداازمن روی بر گرداند پس خداوند در وجود ماست ازوجود بزرگ وی باخبر باشیم

انشا درباره شگفتی های خلقت

صبح بهاربودکه ناگهان نسیمی خنک وملایم ازپنجره ی اتاقم وزیدن گرفت. رفتم وپنجره راباز کردم ودیدم که چهارفصل زیبای آفریده ی خداوندمتعال که هرکدام دروقت حکومت خودبه این سرزمین می آیندومانندنقاشی زیبایی سرزمین خودرارنگین میکنند درحال گفت گوکردن هستند.جلوتررفتم تابهتربشنوم که, چه میگویند؟اولین کسی که سخن گفت بهاربودکه جلوآمدوبه چهارفصل دگرگفت:من خودزیبایی هایی دارم که باآمدن فصل بارش وبرکت ومیوه های خوشمزه ای می اورم ومن پوشش سبزرنگ خودراَ برروی این سرزمین چهارفصل میکشم و…اما هنوزحرف بهارتمام نشده تابستان جلوامدوگفت:من هم زیبایی هایی دارم که دروقت حکومت من برایران زمین همراه باخودبه این سرزمین می آورم که عبارتنداز:.وقت حکومت من وقت اسایش واستراحت بچه هااست  ومن در روزهاباکشیدن دست نوازش گرم خود خورشیدرا گرم ترمیکنم وشب ها باقایم کردن خورشید درپشت ابرها سرمارابه مردم عطا میکنم واین شگفتی ها را خداوندبه من عطاکرده است.وبعدازتابستان زمستان ناراحت جلوآمدو۲فصل دیگرازاوپرسیدندکه چه شده است؟اوجواب دادکه پاییز که درآن مردگان زنده میشوند حال خوشی ندارد وبستری دران دنیابوده ومقدمات حکومت زمستان رافراهم نکرده است وزمستان نتوانسته است قصریخی خود رابرپاکند…بهادجلواپآمدوگفت ازاین همه بحث  نتیجه میگیریم خداوندماراباحکمت آفریده است.

خدا ارحم الراحمین

تنها کسی که هیچ وقت بنده هایش را تنها نمیگذارد.

تنها کسی که حتی با دهان بسته هم میشود صدایش کرد.

از ما به ما نزدیکتر..

از رگ گردن به ما نزدیکتر

از مادر مهربانتر و بخشنده تر

وسعت بخشندگی اش انقدر وسیع است که به اندازه ی عفوش

نمیتوان گناه کرد.

تمام ذرات و موجودات حاضر در عالم منعکس کننده ی وجود ذات

باری تعالی است و ما انسانها در این میان ذره ای بیش 

نیستیم. 

شرمنده از انیم که در روز مکافات

            به اندازه ی عفو تو نکردیم گناهان

خدا اجازه؟ ما دفتر انشامون رو نیاوردیم. یعنی راستش… اصلا انشا ننوشتیم.
اجازه آقا؟ ما انشامون خوب نیست، مدرسه هم که می‌رفتیم، بلد نبودیم پاییز رو توصیف کنیم. همیشه هم نمره‌ی انشامون کمتر از ریاضی و هندسه می‌شد. کلاسِ دوم راهنمایی که بودیم، همه‌ی نمره‌هامون بیست شد، معدل‌مون اما نه. انشا کم آوردیم آقا. شدیم شاگرد سومِ کلاس. اون دوتای دیگه، انشاشون بهتر از ما بود. خب، وقتی میگیم انشامون خوب نیست، باید باور کنید.

گفتیم که، ما بلد نیستیم پاییز رو توصیف کنیم. وقتی درختِ تنها رو تصور می‌کنیم که لخت و عور، چقدر دلش از جداییِ برگ‌هاش گرفته، دلمون خیلی می‌سوزه. برگ‌ها رو درک نمی‌کنیم آقا، نمی‌دونیم چطور خوبی‌های درخت رو فراموش کردن. حتما اونا هم کلی دلیل دارن. تازه اونا که فقط برگ هستن، آدم‌ها هم کلی دلیل میارن. ما خنده مون می‌گیره آقا، فقط می‌خندیم. نمی‌زاریم دیگه گریه‌مون بندازن.

اجازه خدا؟ ما فکر می‌کنیم حرف زدن بلد نباشیم. مامان مون راست می‌گفت، ما هیچ‌وقت بازیگرِ خوبی نشدیم. آخه فرزاد، دوستمون آقا، بهمون میگه تو بلد نیستی چه جوری مخِ یکی رو بزنی. میگه بلد نیستی جوری حرف بزنی که طرف خوشش بیاد. میگه قلبت رو که نمی‌بینن، خوب حرف بزنی، ازشون تعریف کنی، خر میشن. ما به حرف‌هاش اعتقاد نداریم آقا و اگه از حرفامون واسش تعریف کنیم، بهمون میگه پسر تو چقدر ساده‌ای! بگی نگی، می‌فهمیم که داره مسخره مون می‌کنه.
من فکر می‌کردم خوبه که آدم ساده باشه. اما بقیه که اینجوری فکر نمی‌کنن. من فکر می‌کنم جایِ خوبی و بدی با هم عوض شده باشه. آدم هر چی بیشتر زیر آبی بره، و حرف‌ها و کارهاش همه از روی سیاست باشه، میشه آدم زرنگه. و اگه کسی حرفش و قلبش یکی باشه، میشه اونی که کلاه سرش رفته. آدما بهش میگن ساده. منظورشون از ساده، که ساده نیست.

هر چند که ما آخرش هم بازیگرِ خوبی نشدیم، از اولش هم این رو نمی‌خواستیم. عوضش از اولش نقشِ خودمون رو بازی می‌کردیم، دیالوگ‌هاش واسه خودمون بود، نقش‌مون نقشِ خودمون بود. نقشِ اولِ سناریویِ خودمون بودیم. جراتش رو داشتیم خودمون باشیم، چه وقتی شخصیت خوبه‌ی قصه بودیم، چه وقتی آدم بَده. ما همیشه خودمون بودیم آقا، ما مهدیموندیم.

آقا اجازه؟ ما نمی‌تونیم فصل‌ها رو خوب توصیف کنیم. تنها چیزی که از فصل‌ها می‌دونیم، اینه که تنها بودیم که بهار اومد. هوا که خوب بود، ما دوستش داشتیم. تابستون بود، هوا خیلی گرم شد، ما بازم دوستش داشتیم. پاییز که شد، تنها شدیم آقا، بازم دوستش داشتیم. زمستون که اومد، تنها موندیم. بهار نیومد آقا، زمستون موند.

ما چیکار کنیم که فصل‌هامون بهم ریخته. تابستون که میاد، دل مون هنوز زمستونیه. چند روز پیش بود که وسط چله‌ی تابستون، به مامان‌مون هم گفتیم، دلمون یه برفِ دُرُست درمون می‌خواست. وقتی توی گُر گرفتن‌های تابستون، که هیچکی زمستونِ رفته رو یادش نیست، وقتی برف رفته و هنوز دل‌مون هوایِ برف رو می‌کنه، بگی نگی حالی‌مون میشه که دل داریم. که عجب دلی داریم. که تویِ سرمایِ خاطراتش، مهربونی‌های برف رو هم یادش نمیره آقا.

هوا که سرد میشه، تازه دلِ ما گرم میشه. یه ژاکت کامواییِ نخ نمایِ مامان‌دوز تن‌مون می‌کنیم و می‌چسبیم قدِ بخاری. زمین یخ، آسمون یخ، یه عالمه آدم برفی که وول می‌خورن بین یخ و یخ. آدمای برفی‌ هم یخ. فستیوالِ یخ که میشه، تازه دلِ ما گرم میشه، دل‌گرم میشیم آقا. به دلی که هنوز گرمه، به قلبی که مهربونه، خوبه. تازه دو ریالی مون می‌افته، که تویِ سینه‌مون چه آتیشی برپاست. که وسطِ چار چارِ زمستونم گرم‌مون می‌کنه آقا.

خدا اجازه؟ ما یادمون نیست تابستونِ خودمون رو چه جوری گذروندیم. زندگی‌مون ولی سخت میگذره. ناشکری نمی‌کنیم آقا. خیلی هم دستِ شما درد نکنه، ما که حواس‌مون هست که هوامون رو دارید. گفتیم سخت میگذره، میگذره ولی. همینش خوبه. اینکه اینجا جایِ ما نیست، دُرُست. اینکه فرق داریم با بقیه، دُرُست. نه که بد باشه ها، نه آقا، ما اصلا نمی‌خوایم اینجا جامون باشه. نه اینکه اینجا خیلی جایِ قشنگی باشه که دلمون بخواد بهش بخوریم. فقط حیرونیم که اگه الآن جایی هستیم که نباید باشیم، پس اون جایی که باید باشیم، کجاست؟ اونی که باید پیشش باشیم، الآن پیشِ کیه؟

اجازه خدا؟ ما می‌دونیم، شاگرد خوبی نیستیم. ولی، آدم خوبی هم نیستیم؟ می‌دونیم تکلیف‌هامون رو انجام نمی‌دیم، می‌دونیم تنبلیم، اما درس‌مون رو بلدیم آقا.
بچه که بودیم، سوارِ تاب که می‌شدیم، می‌خوندیم : “تاب تاب عباسی، خدا منو نندازی.” الآن هم، خدایا ما رو نندازی یه وقت. ما امتحان میدیم، شما نمره میدی آقا. نمره گرفتنِ ما اندازه‌ی کوچیکی‌مونه، نمره دادنِ شما اندازه بزرگی‌تون.

درسته که انشا نوشتن نمی‌دونیم، ولی تقلب هم نکردیم. هیچکی هم برامون ننوشت. فرزاد، دوستمون رو میگیم آقا، همیشه انشا هاش رو خواهر بزرگش براش می‌نوشت. کلاس سوم بودیم، خوب یادمونه، یه بار انشا ننوشته بودیم، راستش رو گفتیم. معلم‌مون همچین کشیده‌ی محکمی خوابوند بیخِ گوش‌مون که دنیا دورِ سرمون چرخ خورد. جوری صدایِ زنگ توی گوش‌مون پیچید، که ما فکر کردیم زنگِ تفریح خورده. ما اون روز نفهمیدیم چرا کشیده خورد بیخِ گوش‌مون. اما یک روز فهمیدیم، که به گوشی که به دروغ شنیدن عادت کرده، نباید راستش رو گفت. بهش بر می‌خوره آقا. می‌خوابونن بیخِ گوش‌ات.

خب ما نمی‌دونیم در آینده می‌خواهیم چه کاره شویم. خواستیم بگیم خلبان. هر چی نبود، آسمون داشت توش، بالا بود. هر چی که بود، توی آسمون دیگه آدم نبود. هر چی نداشت، ستاره داشت، خورشید داشت، ابر داشت، بارون داشت، برف داشت. آدم نداشت. همین خوب بود. اجازه آقا؟ ما نمی‌دونیم می‌خوایم در آینده چه کاره بشیم. نمی‌خوایم دزد هم باشیم. نمی‌خوایم با لباسِ پلو خوری و پشتِ میز، یه دزد با شخصیت باشیم که دَک و پوزش رو با کامیون هم نمیشه کشید. ما نمی‌خوایم مغازه بزنیم و اسمت رو بزرگ بکوبیم سر درش. دست‌فروشی‌ت کنیم، دوره گردت بشیم و راه بیفتیم توی کوچه‌ها، خدا بفروشیم، نونش رو بخوریم. خدا اجازه؟ ما می‌خوایم بزرگ که شدیم، آدمِ خوبی بشیم.

خدایا، نمره هم ندادید، ندادید. بابامون راست می‌گفت، ما آخرشم هیچی از حساب کتاب سرمون نشد. یاد نگرفتیم چی بگیم واسمون سود داشته باشه، چی نگیم تا ضرر نکنیم. راستش، خودمون نخواستیم یاد بگیریم. تازه خیلی وقت‌ها حرفایی می‌زنیم که ضررش واسه ما می‌مونه و سودش میره جیبِ یکی دیگه. از چشم می‌افتیم که از پا نیافته. طرفم نه می‌زاره نه برمی‌داره، چنان پشتِ پایی می‌زنه که با مخ می‌خوریم زمین.
ما دست‌شون رو می‌گیریم که زمین نخورن، اونا زمین‌مون می‌زنن. زمین‌مون هم زدن باکی نیست آقا، شما دست‌مون رو می‌گیرید. ما دست‌شون رو می‌گیریم، شما دست‌مون رو می‌گیرید. ما اندازه‌ی خودمون، شما هم اندازه‌ی خودتون. اما، ما کجا و شما کجا. حساب و کتابِ ما هم، اینجوریه دیگه. اجازه خدا؟ ما نمره نمی‌خوایم. ما از شما، فقط خودتون رو می‌خوایم.
اگه هیچ کس نیست، خدا که هست

منبع : http://mehrmihan.ir/essay-the-god/

این مطلب را به اشتراک بگذارید :
a b