header
مانتو

انشا در مورد روز بارانی

دیگر آسمان دارد تیره و خاکستری می شود و باران نم نم وکم کم شروع به بارش می کند.

باران مانند اشک های حضرت زینب(س)همچنان میبارد.

ناگهان صدای مهیبی به گوش میرسد.!!! این صدا صدای رعد و برق ها هستند.

باران تندتر و تندتر میشود.همه ی مردم درخیابان به دنبال پناهگاهی میگردند.!

چترهای مردم و بالکن های مغازه ها مانند یک پناهگاهی اند که به مردم درخیابان آغوش بازمیکنند تا مردم زیر این رحمت الهی خیس نشوند.!!!

با گذر زمان خیابان ها خلوت شده وتعداد کمی از انسان ها در خیابان پیدا می شود و باران سرد شده و به تگرگ تبدیل می شود و با شکل و شمایلی خاص مانند سنگ های یخی به زمین فرو میریزند.

-باران باغبانی میشود که به گل و گیاهان و درختان و سبزه ها آب می دهد.

-کشاورزی میشود که به کشاورزان کمک می کند.

-و باران رفتگری خواهدشود که خیابان را تمیز می کند.

-و سقایی میباشد همچون(ابوالفضل<ع>)که به تشنگان آب میرساند.

باران آهسته وآهسته تر می شود.

کم کم رنگین کمان نمایان می شود رفته رفته پر رنگ تر و پر رنگ تر می شود و خیابان ها باز هم رو به شلوغی برمی گردند.

تا چندین ساعتی زمین نم خواهد داشت ولی زمین خشک خواهد شد.

 

انشا ادبی در مورد باران

صدای قطرات بارانی که به شیشه می خورد،بوی خاک نم خورده ی باغچه ی کوچک حیاط خانه که در فضاپیچیده بود،همه وهمه خبر از بارانی می داد که در حال باریدن به زمین پرنعمت خدابود.دلم هوای قدم زدن زیر باران را کرد چترم را برداشتم واز خانه بیرون رفتم.قدم می زدم،هوای خنکی که به صورتم می خورد روحم را نوازش می کرد.قدم زدم وقدم زدم وچترم رااز بالای سرم برداشتم وبستم،همیشه دوست داشتم زیر باران خیس شوم.با اینکه هوا رو به سردی می رفت ولی،این نسیم خنک وقطرات سرد وریز باران را بیشتر دوست داشتم.سرم را بالا گرفتم وبه آسمان نگریستم،ابرهای سیاه بارانی به آسمان هجوم آورده بودند وجلوی نورآفتاب را گرفته بودند،به هم چسبیده بودند وشکلی زیبا را در آورده بودند.شکل پرنده ای که بالهایش را از هم باز کرده بود.چشمانم را بستم که ناگهان با صدای رعدو برق که از نزدیکی ابرها به هم درآمده بود،به خودلرزیدم،نگاهی به اطراف انداختم پرنده ی کوچکی کنار پایم افتاده بود،از بالش خون می چکید وزیر قطرات آب تکان های خفیفی می خورد.خم شدم آرام میان دو دستم گرفتمش.به سوی خانه برگشتم با پارچه ای نرم ،بالش را بستم وکنار پنجره نشاندمش.دوباره ازپشت پنجره به آسمان نگاه کردم باران آرام نرمی بارید.تا جایی که دیگر بند آمد وابرها از هم جدا شدند وجایشان را به رنگین کمان زیبایی دادند ومن به خاطر همه زیبایی،خدا را شکر کردم.

توصیف یک روز بارانی ادبی

می توان درقاب خیس پنجره

چک چک اواز باران راشنید

می توان دلتنگی یک ابر را

دربلورقطره ها بر شیشه دید

می توان لبریز شد از قطره ها

مهربان وبی ربا وساده بود

می توان باواژه های تازه تر

مثل ابری شعر باران راسرود

می توان در زیر باران گام زد

لحظه های تازه ای اغاز کرد

پاک شد در چشمه ی اسمان

زیر باران تا خدا پرواز کرد.

تیام قبادی

به نام خدایی که باران را برای طراوت من وتو آفرید

خواب بودم.باصدایی آرام ودلنشین از خواب برخاستم.چیک چیک باران بر روی پنجره ها،با صدای آونگ ساعت قدیمی پدر بزرگم،صدای دلنشینی را در اتاق ایجاد کرده بود.ازبچگی باران را دوست داشتم.همیشه باران در ذهن من نشانگر یک چیز مقدّس بود.یک چیز که او را می­ستاییدم.باران برای من بیانگر صلح ودوستی بود.وقتی باران می­ آید،روح آدمها از هر گونه لکّه پاک پاک می­شود.از هرگونه زشتی!به قطرات باران که بر روی شیشه می خورد،نگاه کردم؛راهشان را ادامه دادم.آرام آرام  بر چارچوب پنجره سر خوردند.این صدا را دوست داشتم.قطرات باران همانند مرواریدی در دل ابر جای دارند.ابر حکم صدف را برایشان ایفا می کند.وقتی ابرها دلگیر می­شوند،مروارید های در دل خود را که روی­هم انباشته شده­اندمثل اشک بر زمین می بارند.به حیاط رفتم.قطرات باران آرام بر سر بام خانه می­خورد و در ناودان سر می­خوردند وپس از طی کردن عرض حیاط روانه جوی آب می شدند.کنجکاوانه از حیاط بیرون رفتم وداخل کوچه شدم.گنجشک­ هایی­را دیدم که آرام آرام می لرزیدند و زیر سر در خانه ها،از فرط سرما،به خود می پیچیدند.خلقت خدا را نگاه کردم.راز این باران چیست؟حکمت این همه آفرینش­را چه کسی می­داند؟خوشحال شدم.ازاینکه خدایی دارم که خالق همه­ی این هاست.مخلوق خدایی هستم که این همه زیبایی را آفریده.

خدایا!به خاطر این همه زیبایی ممنونم! 

داستان یک روز بارانی

در یک شب تاریک در حیاط، کنار پدرم روی تخت نشسته بودم که باران نم نم شروع به باریدن کرد.باز هم بوی مطبوع خاک در مشامم پیچید و حس لذت بخشی را به من القا کرد.از تخت پایین آمدم و به داخل خانه دویدم.بارانی مشکی رنگم را به همراه شلوار تنگ مشکی ام پوشیدم و از خانه بیرون آمدم.قدم زدن درزیر باران یک حس بسیار زیبا داشت که هیچگونه قادر به توصیف این حس نیستم.کفش هایم را پایم کردم و به طرف در حیاط دویدم.باران شدت بیشتری گرفته بود ولی این نمیتوانست مرا از تصمیمم منصرف کند.کوچه تاریک بود و فقط یک تیر چراغ برق روشن بود که تند تند چشمک میزد.دست هایم را در جیبم کردم وآهسته آهسته قدم برداشتم.صدای قطرات باران مرا به وجد می آورد و باعث میشد شوق عجیبی در من بوجود آید.بسیار ذوق زده و خوشحال بودم.باران کم کم داشت شدت بیشتری میگرفت و من بیشترا حساس آرامش میکردم.بند کفش هایم را سفت کردم و کلاه بارانی ام را به سر کردم.هیچ کس در خیابان نبود.تمام چراغ ها یکی در میان چشمک میزدند.دستانم را باز کردم.شدت باران بیشتر و بیشتر میشد.صورتم را رو به آسمان بلند کردم.قطرات درشت باران مانند شلاق به صورتم سیلی میزدند.و مرا غرق در خوشحالی و لذت میکردند.سرم را پایین آوردم و تمام خیابان را دویدم.با صدای بلند فریاد میزدم و خدا را برای این نعمت زیبایش شکر می کردم.
آب هایی را که از ناودان های خانه ها می آمد و تمام گل های روی پشت بام را میشست و پایین می آورد را دوست داشتم. همیشه دلم می خواست زیر آنها بروم و خودم را خیس کنم.ولی چون گلی بودند نمیخواستم کثیف شوم.کاملا خیس شده بودم.سر جایم ایستادم و چشمانم را بستم و با تمام وجود بوی باران و خاک را در شش هایم فرستادم.کاش هیچ وقت بازدم وجود نداشت تا من این بوی خوب را تا همیشه در ریه هایم نگه می داشتم.لبخندی زدم و دستانم را باز کردم.و تا پارک نزدیک خانه مان دویدم.در زیر آلاچیق نشستم.و پاهایم را روی میز قرار دادم.و صورتم را رو به آسمان بلند کردم.صدای شر شر باران که در چاله های خیابان که در آنهاآب جمع شده بود می آمد.هوا سرد سرد بود.
دستانم را در جیبم فرو بردم و تا خانه دویدم.یکی از بهترین شب های زندگی ام آن شب زیبای بارانی بود.

فاطمه سروش زاده

بازی در یک روز بارانی

توصیف صدای باران

رحمت الهی به سوی زمین و زمینیان سرازیر می شود ،جوی ها ونهرها پر آب می گردد ،زمین سیراب می شود و درختان و گیاهان طراوتی دوباره می یابند ،غبار ها وآلودگی ها زدوده شده وهوا تمیز می شود،عطر باران همه جا را فرا گرفته وطبیعت جلوه ای زیبا پیدا می کند .

 

وقتی صدای باران می اید،دلهای آدمیان به ویژه مومنین خدا روشن وشاد می گردد گویی قطرات باران غبار درون را نیز از وجود آنان شستشو داده وجان خسته اشان را حیاتی دوباره می بخشد.

 

صدای نم نم باران ترنم دلنشینی است در گوش جان آدمیان که درهای عظیم رحمت الهی به رویتان گشوده شده وعشق با بندگان خویش آغاز گردیده است .پس بخوانید تا استجابت کند شما را.

 

صدای باران که می آید دل ها به حضرتش نزدیک تر می شود واحساسی زلال آدمی را به سویش فرا می خواند انگار که دستان پر مهر او این بار می خواهد با قطرات باران نوازش گر سر و روی بندگان خویش باشد. آن گونه که مادری مهربان عاشقانه کودک دلبند خود را نوازش می کند .

 

باران نه تنها رحمت ،که مایه تطهیر است ؛نشانه است ،نشانه ای محکم برای آنانی که می خواهند قلب ها را جلا دهند ودل ها را از هر چه سیاهی ،پاک کنند تا در سایه ی این پاکی بتوانند پاک بخورند پاک بیاشامند، پاک ببینند،پ.اک بشنوند،پاک بیندیشندوپاک زندگی کنند تا رستگار شوند.

منبع : http://mehrmihan.ir/essay-on-rainy-day/

این مطلب را به اشتراک بگذارید :
a b