header
مانتو

انشا درباره فصل زمستان + شعر در مورد زمستان

زمستان فصل سرما و برف
زمستان فصل سوز و سرما است فصلی است که روی درختان شکوفه های برفی می گذارند. بر روی خاک گل های یخی می کارد و روی پنجره ی اتاق من جامه ای سفید می اندازد زمستان سپیدی قبل از سبزی است زمستان برای خود هر ساله سلطنتی کوتاه ولی باشکوه درست می کند چنان سلطنتی می سازد که به او قوی ترین فصل سال می گویند.

قدرتی که درختان را می خواباند آب ها را منجمد می کند پرندگان را فراری می دهد به گرمای طاقت فرسای زمین قلبه می کند بر روی آسمانتوری ابری می کشد وبرف و باران می بارد و آهنگ رعدو برق و طوفان از سر می دهد و آدم برفی های کوچک و بزرگ را سربازان قصر خود قرار می دهد قصری از جنس برف.

اما سلطنت آن زیاد طول نمی کشد به طوری که درختان از خواب زمستانی بیدار می شوند پرندگان باز می گردند خورشید دوباره گرم و درخشان می شود و آسمان دوباره آبی رنگ می شود آن موقع است که شیشه ی پر از برف اتاق من تمیز می شود و آنگاه است که می گویم بدرود بر زمستان و درود بر بهاران.

 

زمستان یک فصلی هست که بعد از فصل پاییز است. در زمستان روی درختها برف می ریزد. وقتی که برف باریدن تمام می شود ما می توانیم در زیر درخت برویم و آن را تکان تکان بدهیم تا دوباره برف ببارد. من این کار را دوست می دارم.
مادر من این کار را دوست نمی دارد. چون هروقت من این کار را می کنم مادرم من را کتک می زند و می گوید “توله سگ! این کارو نکن. سرما می خوری پول نداریم ببریمت دکتر.” ولی من این کار را می کنم. مادرم برای اینکه من درختها را تکان تکان می دهم من را کتک می زند. مادر من زن مهربانی است. من او را دوست می دارم. او برای درختها که تکان تکان می دهم دلش می سوزد و من را کتک می زند. خانم معلم ما زن چاقی است . او می گوید درختها در فصل زمستان خوابیده اند و دوباره در فصل بهار بیدار شدند. زمستان یک فصلی هست که در آن هوا سرد بوده است. ما در خانه بخاری داریم ولی آن کار نمی کند. ما باید در آن نفت بریزیم ولی پدرم این کار را نمی کند. او می گوید در خانه برای نفت خریدن ما پول نداریم. یک شب که خیلی در آن سردم بود از رختخوابم بلند شدم و به نزد پدرم رفتم و او را با سرعت تکان تکان دادم تا بیدارش کنم و به او بگویم که سردم بوده است. وقتی او را بیدار کردم او من را کتک زد و من در زیر پتوی خودم رفتم و گریه کردم. در زمستان باران هم می بارد و روی زمین جمع می شود. در کفشهای من دو سولاخ بزرگ دارد و یک سولاخ کوچک هم هست و در آنها آب فرو می رود. همیشه پاهای من در زمستان یخ زده بوده است. در زمستان ممکن است مردم بمیرند. در پارسال یکی از همسایه های ما از سرما مرد. آنها بخاری نداشته اند. ما بخاری داریم ولی کار نمی کند. بخاری خیلی چیز خوبی است و در زمستان برای ما خیلی لازم داریم. در زمستان پرنده های قشنگ به مسافرت می روند و کلاغ می آید. کلاغ قارقار می کند. آنها برای درختها لالایی می گویند وگرنه درختها خوابشان نمی توانند ببرد. وقتی درختها در خواب هستند پدرم شاخه های آنها را میبرد. او می گوید آنها در خواب هستند و دردشان نمی کند. من یک برادر کوچک دارم. اسم او غزنفر است اما اسم من رحیم است. وقتی او در بعد از ظهر خواب بود من در آشپزخانه رفتم و یک چاقو آوردم و با آن دست برادرم را بریدم. ولی او بیدار شد و گریه کرد و من فرار کردم. وقتی شب شد پدرم از کار آمد و برادر کوچکم چقلی مرا کرد و پدرم هم من را بسیار کتک زد. من در زمستان آدم برفی درست کرده ام. مــن در حیات آدم برفی درست کرده ام. آدم برفی من هیچوقت دماق ندارد. آدم برفی من نمی تواند نفس بکشد و زود می میرد. من در کارتن دیده ام که دماق آدم برفی از هویج است. مادرم به من هویج نداده است. ولی یک بار من در آشپزخانه رفتم و یک دانه هویج که داشتیم دزدیدم و آن را دماق آدم برفی کردم و او توانست که نفس بکشد و خیلی خوشحال شد. وقتی مادرم فهمید خیلی مرا کتک زد. من در فصل زمستان خیلی بیشتر کتک می خورم و نمی دانم چرا اینجوری است. من فصل زمستان را دوست می دارم. این بود انشای من.

 

 زمستان و برف و دوستی
آن گاه که دانه های ظریف برف رقصان بر زمین می نشینند. در آن هنگام که برگ درختان دانه دانه بر زمین می افتند و زمین را فرش می کنند. آن هنگام که ناله ی پرندگان گرسنه در برف مانده در بیابان به آسمان می رسد.در ان هنگام است که زمستان با قدم های سرد و آرام به سرزمین ما می رسد.

در سوز سرما آتش درون بخاری ها همچون دل من و تو گرم است. سپاهیان ابر های سیاه در بلندای آسمان به جنگ هم می روند وصدای شمشیر های آن ها چون رعد سینه ی آسمان را می شکافد در آخر اشک سپاهیان شکست خورده بر آن گندم زار می چکد اشکی که برای ما رحمت است. توپ خورشید در زیر لحاف ابر ها گم شده بوران می آید و برف ها پر می کشند درختان عریان شده در پاییز لباس سپید به تن می کنند.

و این ها تنها گوشه ای از زیبایی زمستان است. زمستان زیباست…

زمستان است. هوا سرد است. چه بيچاره ها آدم هايي كه ندارند سرپناهي براي شب هايي به درازي شب يلدا. يلدا اولين شب است. اولين شب سال، سالمان زمستان است، يعني من دوست دارم كه سال با زمستان شروع شود. من زمستانيم.

شايد نبايد از ترحم صحبت كنيم. زمستان خشك و خشن است. خشونتي كه در آن طراوت جاريست، طراوتي مانند زندگي. شايد به نظر آيد همه مرده اند، اما اين مردگي نيست، خشوع طبيعت است در برابر عظمت زمستان.

مي گويند زمستان مبارزه اي است، مبارزه اي بين ماندن و نماندن، اما فكر مي كنم اشتباه است. زمستان برهه ايست براي نشان دادن لياقت ها. آن كه دارد لياقت ماندن را، منتخب مي شود. پس آدم هاي بزرگند كه مي مانند.

كم نيستند كساني كه متنفرند از اين فصل پرموهبت و چه بسيار دارند علاقه به بهار. آنها بهار را عروس مي دانند، يعني عروسش كردند. چنان از آن ياد مي كنند كه حتي بعضي مواقع در وصف هم نمي گنجد، اما در برابر شكوه و جلال زمستان هيچ نيست.

وقتي چشم به باغچه ي برف نشسته ي حياط مي اندازيم، برف را آن چنان مظلومانه مي توان ديد كه در روي زمين با تواضع و فروتني وصف ناپذيري روي زمين جاي گرفته. چه چيز از اين بالا تر است؟ آيا اين زيباست يا آن برگ هاي سبز بهار؟

آدم برفي كوچكي در گوشه ي حياط با چشماني سرمه شده، چشم به در حياط دوخته، انگار منتظر است. منتظر كسي، چيزي يا نسيمي.
دلمان تنگ مي شود براي سردي زمستان، براي برف هايش، براي سفيديش. سفيدي بي لك و يكدست. آدم برفي كم كمك آب دماغش مي آيد، انگار گرما خورده. ديگر قرص هاي مسكن و پني سيلين درمانش نمي كند. آب شدنش را با چشم مي بينم، نمي توانم از بين رفتنش را نظاره كنم، درد كشيدنش را. اكزاز و ديازپامي براي مدهوشي و بي هوشي. فكر مي كنم بهتر باشد بخوابد، شايد درد كم تري را احساس كند.
شب چهارشنبه است و چهارشنبه سوري، آخرين چهارشنبه ي سال. بهار مي آيد.

آدم برفي مان ديگر نيست. شال گردنش روي زمين است، هويجي كه روي آن افتاده و …

فصل زمستان را توصیف کنید

زمستان کوله بار سرد خود را بر زمین میگذارد

زمستان فصلی است، سفید…

این فصل آخرین فصل سال است

روزها، ماه ها، در پی هم میگذرند ….

تا به این فصل زیبا میرسیم

در این فصل درختان لباس عریانی به تن میکنند

همه ی خیابان ها، کوچه ها عروس میشوند…

عروسی از جنس سرما، از جنس آرامش

کوله بار این فصل پر از برف و پر از ترانه های بارانی است…..

ترانه های بارانی هم کوله بار بارانی و غم خود را در این فصل میگذارند

این فصل روح لطیفی به شاهرگ هستی می بخشد

در این فصل عقل ها حیران میشود از زیبایی های طبیعت

حرف های ناگفته ای در این فصل در ژرفای جانمان باقی میماند

هم چنان که در این فصل برف و باران میبارد…..

قصه ای که نامش زندگی است هم چنان جریان دارد…..

امیدوارم که در این فصل دل ها همچون این فصل ….

سرد و بارانی نشود….

اما آخر این فصل مانند فصل های بی وفای دیگر هوس رفتن میکند

کاش زمستان کفش داشت…..

و او را نگه میداشتم ،…..

در را به رویش قفل میکردم…..

و چه کارها که برای ماندنش انجام نمیدادم

تا مرا با این همه زیبایی تنها نگذارد….

اما من چه بخواهم و چه نخواهم میرود…….

اما با رفتن او سال جدیدی آغاز میشود….

که فصل بهار فرا میرسد که جشن طبیعت است……

و در پایان:

نو بهار است در آن کوش که خوشدل باشی

کسی گل بدمد و باز تو در گل باشی

 

زمستان چیست

مسافران از سرمای تلخ می لرزیدند ؛ گویی جزای غلفت خود را می پرداختند. آخر ، این چه موقع خراب شدن اتوبوس بود. ای کاش پتو می آوردم ، ای کاش نمی آمدم و ای کاش ها و پشیمانی ها به تندی تکرار می شدند.

 

آرزوی سفر و گردش ؛ همه و همه بر دل مشافران مانده بود ولی این آرزو داشت به حسرت و پشیمانی تبدیل می شد. راننده و کمک راننده داشتند با موتور ماشین دست و پنجه نرم می کردند. هر دو پریشان بودند. برف سفید و یکرنگ بدنه ی سرخ ماشین را زیر خود پنهان کرده بود. گویی سرمای تلخ قصد نداشت جای خود را به گرمی بهار دهد و انگار زمستان در حال پایان قصد پایان و بهار شیرین قصد سلام دوباره بعد از ۹ ماه را نداشت و زمین دلتنگ بهار بود ولی ضاهرا” به این زودی ها به خواسته اش نمی رسید.

 

با اینکه چند روزی به بهار نمانده بود تگرگ و برف دست در دست هم داده بودند. پنجره ها را بخار گرفته بود ولی دانه های زیبای برف از پشت شیشه ی بخار کرده هم خود نمایی می کردند و زمین هم سفید و یکرنگ بود بر خلاف همیشه!

 

به راستی ای کاش انسان ها هم همچون برف ساده و یکرنگ و صاف باشند ولی با این حال افرادی نه تنها همچو برف نیستند بلکه همچون فرش اند؛ پر از رنگ های جور و واجور . ولی جالب این است که فرش با آن زیبایی و چند رنگی اش به زیر پا افتاده است و جالب تر از آن اینکه فرش هر قدر چند رنگ تر باشد گران تر است ولی ارزش آدمی به همچو برف بودنش است.

 

به راستی این برف چیست که وقتی بر زمین می نشیند جماعتی برایش شادند و گاه مدرسه ها برایش تعطیل می شوندو دانش آموزان همچو پرندگانی که قصد کوچ دارند تمام روز کلافه و به فکر برف و برف بازی اند ولی مگر برف چیزی بجز آب است ؟ مگر برف زیبایی دیگری بجز سادگی اش دارد؟پس چه ستودنی است خالق برف و باران!

 

برف هنوز می بارید. صدای سوز باد از پشت شیشه همه را کلافه کرده بود. راننده سعی داشت ماشین را روشن کند ولی کارش فایده ای نداشت. سرما و برف شیرین است زیرا وقتی می آید با خود دنیایی تازه می آورد دنیایی جدید با آدم هایی جدید! آدم هایی که همه از برف و یخ اند و فقط انسان ها این دنیا را خلق کنند. این دنیا ، دنیایی است که مدرسه ها چند روزی به خاطر خلق آن تعطیل اعلام می شود! ولی آفتاب چشم دیدن این آدم برفی ها را ندارد و دنیای جدید انسان ها به مایه ی حیاط آدمی تبدیل می شود و اسب تازه نفس بهار اولین گام های خود را بر می دارد.

 

ولی این زمستان همچون آجیل است! شیرین است ولی گاه تلخ می شود ولی تلخی اش بر جای باقی می ماند . رد خون ، بوی مرگ و صدای گریه و آه و ناله صد ها نفر هر روز در خیابان ها ی شهر می پیچد. به راستی انسان غفلت زده همچون سیب آفت زده است و آفتش نادانی و غفلت است!

 

ناگاه راننده ی پریشان اتوبوس با قدم های نا منظم و با عجله توجه مرا به خود جلب کرد به سمت فرمان رفت و با چند بار سعی ماشین را روشن کرد و لبخند دوباره بر لبان همه جاری شد. به راستی چه عجیب است این آدمی که در گرمای تابستان ، زمستان را می طلبد و در زمستان محتاج دمی از تابستان است!

 

شعر در مورد زمستان

زمستون،تن عريون باغچه چون بيابون

درختا با پاهای برهنه زير بارون

نميدونی تو که عاشق نبودی

چه سخته مرگ گل برای گلدون

گل و گلدون چه شبها نشستن بی بهانه

واسه هم قصه گفتن عاشقانه

چه تلخه چه تلخه

بايد تنها بمونه قلب گلدون

مثل من که بی تو

نشستم زير بارون زمستون

زمستون

برای تو قشنگه پشت شيشه

بهاره زمستونها برای تو هميشه

تو مثل من زمستونی نداری

که باشه لحظه چشم انتظاری

گلدون خالي نديدي

نشسته زير بارون

گلای کاغذی داری تو گلدون

تو عاشق نبودی

ببينی تلخه روزهای جدايی

چه سخته چه سخته

بشينم بی تو با چشمای گريون

شعر زمستون از اخوان ثالث

 

شعر زمستان بی نهایت

زمستان سرد بر تن نیمه جانم

جولان می دهد

شب با سیاهی خود

درد سوزناکش را افزون میکند

زمستان یادآور روزهای سخت

زمستان سرآغاز عشقیست

که …

مرا برد با خود به دنیای دگر

آه . . .

هر دم از درد فزونش

لال میشوم …

لال میشوم و بی صدا

در میان همهمه گفته هایم

این زمستان سرد و بی روح

در سوزناکش رابه جای

خواهد گذاشت بر تن نیمه جانم . . . …

(شعر زمستان از ابوالفضل بهوندیوسفی)

 

 

شعر زمستان (کودکانه)

 

گلوله گلوله برف میاد

سرد هوا زمستونه

سرمای بی حد هوا

تن ادمو می لرزونه

برف که میاد از اسمون

سفید می شه درختچه ها

شادی داره صفا داره

بازی توی پس گو چه ها

وقتی زمستون می رسه

همش بخاری روشنه

باید پوشید لباس گرم

که وقت سر ما خوردنه

 

 

 

 

 

منبع : http://mehrmihan.ir/essay-about-winter/

این مطلب را به اشتراک بگذارید :
a b