انشايي در باره ي معلم ادبيات - میهن مهر
header

مبلیما خرید مبل

انشايي در باره ي معلم ادبيات

essay-about-a-literature-teacher

انشا معلم

جایی میخواهم برای فریاد زدن،جایی که انعکاسی باشد برای وقتی که می گویم دوستت دارم…دوستت دارم….تا صدایم به تو برسد…به تویی که مهربان بودن را به من آموختی،تویی که با صدای دلنشینت شربت دانش را به من نوشاندی

تو که همانند باغبانی با دست های مهربانت گل ها را می نوازی و بوی خوش عطر لباست هایت هنوز در فضای ذهنم به یادگار مانده

هنوز به یاد دارم روزهایی را که با رویاهایم همراه می شدی  و تا افق های دور پرواز می کردیم و با ابرها درد دل می نمودیم،روزهایی را که با ما سرود مهربانی می خواندی و می آموختی مزه ی منظره ها ،بوی صداها و طعم دیدارها را

تو خورشید دیگری بودی در قلب کوچکم تا با انوار طلایی اش قلبم را نورانی کند

چه صبح هایی که به شوق دیدار تو از خواب برخاستم و آسمان نیز پر می شد از آواز گل  وآفتاب… و پاک می شد از نفس پنجره ها و بوی خواب و همه و همه از شوق دیدار تو بود…

حال دست های کوچکم را به سوی تو دراز کرده ام تا با هم همراه شویم

روزت مبـــــــــــــــــــــــــــــــــارک

 

—————————–

 

خداوند نخستين معلم انسان است كه آنچه را نمي دانست به او آموخت.پيامبران بزرگ الهي از سوي خدا رسالت تزكيه و تعليم داشتند و معلم نيز اين گونه ادامه دهنده راه آنان شد.معلمي كه به شاگردانش بال پرواز داد و چراغ بينش؛پاي رفتن دادو چشم بصيرت.

ونيك ميدانيم كه استاد مطهري يكي از اين معلمان وارسته بود كه نامش بر تارك روز معلم مي درخشد.او كه عمري را سوخت تا در برابر ما مشعلي برافروزد و چراغ راهمان باشد.در علم و عمل بي مانند بود و به آن چه  باور داشت،آن چنان پاي بند بود كه جان بر سر آن نهاد.سخنش از عمق جان بود و گفتارش ريشه در اعتقادات ناب او داشت.

آن چه مي نوشت،از سر درد و سوز بود و احساس تعهد،آن چه مي گفت چشمه زلالي بود كه از متن معارف دين و دستاوردهاي قرآن و عترت مي جوشيد و براستي كه او الگويي شد براي همه ي ما، الگوي خداباوري،مردم دوستي،دينداري،اخلاص در عمل و حب اهل بيت و …

اينك ما مانده ايم و چشمه ي زلال ياد او و آثار جاودانه و ماندگارش.بياييد با درك افكارش،با مطالعه ي آثارش و با زنده نگه داشتن  يادش،در گسترش فرهنگ ناب ايراني و اسلامي سهيم باشيم.روحش شاد و يادش گرامي باد.


معلم،اولین بار است که موضوعی با این نام می شنوم کمی برای عجیب است چون همیشه با کمک های معلمم انشا مینویسم حال باید درباره خود او انشا بنویسم!واقعا عجیب و سخت است….معلم،کسی که تمام طول سال برای پیشرفت دانش آموزانی تلاش میکند که برای آموزش آنها حقوق ناچیزی دریافت می کند…ولی از تلاش دست نمی کشد…دلیل چیست؟چرا باید برای پیشرفت این دانش آموزان این همه زحمت کشید و تلاش کرد؟بیایید به معلمان خود فکر کنیم که چرا برای ما زحمت می کشند و تمام توانایی خود را برای آموزش ما میگذارند…بلی درست است تنها یک دلیل دارد!عشق!!بلی تنها دلیل این زحمت فراوان عشق است.معلمان ما عاشق ما هستند،زیرا موفقیت ما نشان دهنده حاصل دسترنج آنهاست و آنها مارا مانند فرزندان خود تربیت می کنندچون از قدیم گفته اند فرهنگ خانواده را از تربیت کودک ببنیم و آموزش ما هم مانند این ماجرا است تربیت درست ما نشان دهنده معلم برتر ماست…

پس بیایید به معلمان خود احترام بگذاریم و قدر آنها را بدانیم…

معلم عزیزم دوستت دارم…

essay-about-a-literature-teacher

در کلاس درس
رديف نيمکت ها، با نظم و ترتيب، در سکوت، منتظر نشسته اند. آن مستطيل سبز رنگ، در کنار گچ هاي بريده بريده، به اتفاقي فکر مي کنند که ناگهان، ديوارها و کف پوش و سقف آبي اتاق پر مي شود از شادي و هياهو؛ سرشار مي شود که فرياد زندگي و رنگارنگ مي شود از دويدن آن همه کودک سرخ دل.
کيف ها و کوله پشتي ها، زنده از حضور کتاب و دفتر و مداد، از روي شانه هاي کوچک، آرام روي ميز فرود مي آيد و دستان ترد ساقه ها، روي سرزمين درس و مدرسه نقاشي مي کند.

شکوه معلم

حالا، همه چيز مکث کرده است. همه صورت هاي خندان و دست هاي پرشور، انگار چيزي ديگر تمنا دارد . آن پاسخ محو، آن حضور صميمي و آن زمزمه محبت، يک «معلم» است.
در باز مي شود. قلم و کتاب و دست و پا، به احترام شکوه «معلم» قيام مي کند. ديوارها هم ايستاده اند. همه بايد به حرمت لبخند آموزگار برخيزند و به مهرباني و علم، سلام کنند.

جشن آموزش

کلاس، آغاز شده است . باران دانش، قطره قطره و پيوسته افشانده مي شود. آموزگار، وجود نازنينش را واژه واژه مي کند. او دهقان شده است. به مزرعه پاک قلب بچه ها، به صحراي ذهن و جان آنها، بذر به بذر مي آموزد. چه سبزه زاري مي شود! دهان معلم ها، پر از ياقوت است؛ ريز و درشت. او از همه آدم هاي ديگر، سخي تر است. او رايگان، بي هيچ ارمغان، دست هاي کوچک را از آن همه ياقوت بنفش، پر کرده است .
سهم معلم از جشن آموزش، يک رضايت است که در دل او ماندني مي شود. فکرش را کرده ايد: تا دنيا دنياست، هر روز و شب، وقتي معلم خوب مي نشيند به پاي تماشاي ساقه هايي که خود بر دل خاک نشانده و حالا درخت شده است، چقدر لذت مي برد.

دست هاي معلم، بوسيدني است

دانش آموز ايراني! معلم تو، شبيه پيامبر خداست . چون که شکل مادر و مثل پدر، به شکفتن تو، به روشنايي تو و به سرفرازي ات انديشه مي کند.
قدر معلم تو، از هديه روز معلم خيلي بيشتر است. امروز برايش گل ببر و تا فرداي هميشه، از بوي زندگي و خوشبختي، از رايحه علم و خدايي آموزگار، پر نشاط شو.
امروز يادت نرود: دست هاي معلم شايد گچي باشد، شايد هم جوهري، ارزش بوسيدن دارد!

او يک معلم بود

يک نفر بود که به اندازه بزرگي ايران و به اندازه اهميت دين اسلام، زحمت مي کشيد. شب ها کمتر مي خوابيد و بيشتر مي خواند تا روزها بيشتر بنويسد و عطر کلام را در کتاب و در دانشگاه جاري سازد.
او آن قدر اشتياق آموختن داشت که دوستي جز انديشه و نوشته نداشت . چند سال که گذشت، همه کتاب ها، عاشق او شدند و دانشجوها، پروانه هايي شدند که دور شمع آبي رنگ او طواف مي کردند. با صداي گرم او، روح مي گرفتند و با جمله هاي ارغواني اش آهسته آهسته بيدار مي شدند.
او هم يک «معلم» بود؛ بهترين معلم. وقتي پرهاي پروازش خوب اوج گرفت، غير از کتاب ها و دانش جوها، حتي رسول خدا صلي الله عليه و آله هم عاشقش شد و يک نيمه شب، به خواب او آمد. به او تبسم کرد و او را بوسيد.
وقتي معلم را بيدار شد، فهميد که قرار شده است، جايزه اي بزرگ به او بدهند و کمي که زمان عبور کرد و به وصالش رسيد.
افتخار گرفتن مدال طلايي شهادت را به او دادند . چون او هم تمام هستي و دارايي اش را به دانش آموزها داده بود.
امروز، روز آموزگار بزرگ، شهيد مرتضي مطهري است. به ياد او، قدر معلم هايمان را بيشتر مي دانيم.

دوستت دارم، معلم!

سيد حسين ذاکر زاده
بي ادعا چراغ روشن دانش، صبور پيامبر خستگي ناپذير تعلم، مهربان پدر تأدب؛ معلم، دوستت دارم و بر دستان پر مهرت بوسه مي زنم . بر همت بلند و غيرت بجايت آفرين مي گويم و بر تلاش بي وقفه و هدف والايت رشک مي برم.
آب و آيينه دار دقايق ترد کودکي ام، فانوس به دست کوچه هاي پر خم حادثه، راه دان و راه شناس! قدم هاي ملکوتي ات بر چشمانم و بلا گردان تن رنجورت، جانم؛ معلمم، نشانه رحمت آسمان! دوستت دارم .
ادامه حرکت انبيا
چه خوب فرمود والاي آب و آفتاب، در بلنداي قامت مقامت که «بنده آنم که مرا حرفي آموخت»؛ چرا که دانش، نوري است که از ميان دستان تو، بر سر ديگران مي ريزد و تو حالا شده اي واسطه اي ميان خورشيد و ما؛ پله اي که مي رسد به ايوان بلند فکر؛ چشمه رحمتي که جرعه هاي معرفت را از ميان دل سخت زمين، به ديگران هديه مي دهد؛ ابري که مي بارد و تمام مي شود؛ نسيمي که مي وزد و پيام بهار را به خواب صبح باغ مي رساند؛ شمعي که آب مي شود و نوراني مي کند دل ها را .
آموزگارم! شغل تو، ادامه حرکت انبياست و تو، وام دار رسولان نوري . پس قدر خود را بشناس.

تار و پود لباست، ازجنس رداي رسالت است

سودابه مهيجي
لباسي را خدا بر قامت تو پسنديد که شبيه ترين تار و پودها به رداي رسالت بود .
با سينه اي که رازدار علم و اشارت، با صبري از جنس صبر رسولان و با شمشيري به نام قلم، رهسپارکارزار خويش شدي و تو را «معلم» ناميدند… . دشمن لحظه هاي نبرد تو، از نسل سياه ابليس بود و نامش جهل… .

پاي مکتب تو

طفل گريز پاي بي قرار، در سايه سار دانسته هاي مهربان تو، آرام و قرار مي گيرد و چارچوب بايدها و نبايدهاي ناگزير دانش مي نشيند و مي آموزد.
تو از لحظه لحظه هاي هستي خويش، در کام کويري دل او، جرعه مي فشاني و يک تنه، ذهنش را شخم مي زني، بذر مي پاشي و از صحراي لم يزرع، باغ به بار مي آوري.
واژه انسان اگر در مکتب تمدن تو نمي نشست، به هيچ دستاويز بلند مرتبه اي راه نداشت .
دل ندانسته اگر بي بضاعتي جهل خود را به تو اقرار نمي کرد و تو دست هاي تهي اش را در دست لبريز خويش نمي پذيرفتي، آدمي هيچ معنايي را نمي آموخت؛ حتي بندگي در آستان پروردگارش را.
حديث «سعي» تو را با لهجه تسبيح بايد گفت. تو را بايد به تقديس صدا کرد که معيار اعتقاد و سنجش فهم و ادراک بشر هستي .
اگر دست ها، آيين سجده را فرا مي گيرند، اگر زبان ها مي آموزند که چگونه به تکبير کردگار، خويش را ابراز کنند، اگر ايمان نو ظهور، ريشه مي دواند و پا به پاي کودکي مي بالد و قد مي کشد، اگر دانش، شوق سراسيمه اي مي شود و در سينه، کبوتر وار، آرزوي پرواز به هر چه بالا دست را دارد، اگر تجربه ها به شعور و شور و کمال بدل مي شوند، همه از محضر فراگير توست . در سايه نفس هاي تو- اين آموزگاران هميشه – «انسان»، مهيا مي شود و راه زندگي را در پيش مي گيرد .

تو بمان!

نخستين بار، خدا از نام خويش، نام تو را آفريد . از رسالت برگزيدگان خويش، سهم شانه هاي بردبارتو قرار داد. فانوس شبانه روز علم را در دست هايت نهاد و تو را روشن گر جاده هاي هستي رقم زد.
تو ناگزيري از اين خطير بي پايان . تو گماشته پروردگاري، فراروي آدميان نابلد…
واژه واژه آموزه هاي سبز تو، آنچه از لب هاي دانشمند تو مي ترواد و برگ برگ آنچه به دل ها مي آموزي، دست هاي دعايي بي وقفه اند تا منزلت بلند بالاي تو را نزد پروردگار، والاتر کنند. پس در اين مسافت دشوار، صبور بمان و در جاده ها جاري شو و راه روشن کن که خداوند، تو را به رستگاري نزديک، رهسپار مي کند .
تو بمان، تا هيچ حديث خداگونه اي ناگفته نماند!
تو بمان، تا هيچ تاريک بي روزني از نسل جهل، در دل ها ادامه نيابد!

صحبت از معلم است

محمد کاظم بدر الدين
عطر گرم خورشيد، از ابريشم کلامش شنيده مي شود .
تکيه بر سليقه دريا، پيرامون را به رنگ هاي آبي، پيوند مي زند . در چهار گوشه کلاس، گل هايي از بهارستان صبح ارديبشهت مي کارد تا زيبايي هاي آن سوي مرز تماشا را لذت ببريم .
لب که مي گشايد، نور مي نوشيم از واژه هاي آينه گونش.
صداي باران، در ما طنين افکن مي شود؛ مقابل مهرباني هاي ممتد او.
خنده مي زند، جشن رويش غزل هاي نگفته است.
صحبت از معلم است و نام آميخته با روشني او که خوش بوترين رايحه دل هاست.
معلم، جديتي است تمام، براي برداشتن رکودها و تيرگي ها.
يگانه فکوري است که در ادامه بهار، نکات سبزش هميشه جذاب است و دل نشين.
امروز، مي آيد و تمامي مديحه سرايان ادب، اين چنين بوسه بر دست معلم مي زنند:
بالاترين نقطه نور، جايي است که نخستين خوبي تو آغاز مي شود.
فرشتگان براي معلم بال مي گسترند .
نيمکت هاي چوبي، بيشتر از درختان سرسبز جنگل، ميوه مي دهند؛ وقتي که ريشه در نگاه معلم داشته باشي و گوش دل، بر کلام او بسپاري؛ چرا که خود، درختي است که هر لحظه ، با کلامش، شاخه هايش را به جان تشنگان دانش، پيوند مي زند.
محبت مادر و استواري پدر را در تو ديدم . شايسته ترين کلام در وصف تو، سخن رسول خداست که فرمود: کسي که براي علم از خانه خارج مي شود، فرشتگان، بال هاي خود را زير پاي او مي گسترانند و حتي ماهيان دريا براي او طلب آمرزش مي کنند… . روزت گرامي باد، اي مسجود فرشتگان، اي معلم!

منبع : http://mehrmihan.ir/essay-about-a-literature-teacher/

این مطلب را به اشتراک بگذارید :
a b