header
مانتو

توصیف یک روز برفی | انشا ادبی در مورد برف

توصیف یک روز برفی

به نام خداوند بخشنده و مهربان

موضوع انشا: زمستان یا توصیف یک روز برفی ( برای موضوعهای مشابه نیز کاربرد داد)

صبح بیدار شدم و سرمای عجیبی در اتاقم حس کردم نگاهم به پنجره افتاد که دیدم پشت پنجره مقدار زیادی برف سفید نشسته است… حس عجیبی در دلم جوانه زد و با سرمای برف و زیبایی آن دو حس متفاوت را در قلبم حس کردم…سریع از جا بلند شدم و به سمت حیاط دویدم برف سفید همه جا را سفید پوش کرده بود ..به سمت برفها دویدم و دستانم را در عمق برف فرو بردم و از شادی فریاد کشیدم…. خدایا شکر… عجب نعمت سرد و زیبایی! بی اختیار یاد لباسهای زمستانی ام افتادم و از اینکه سال گذشته همه چیز خریده بودم خرسند شدم اما در کنار این خوشحالی به یادکودک دست فروش کنار مدرسه افتادم به یاد لباسهای کهنه اش…. قطره اشکی بر چشمانم نشست او امروز چه خواهد پوشید؟ وقتی به مدرسه رسیدم فقط چشمانم در انتظار دیدن او بود بر خلاف انتظارم که امروز لباسهای گرمی خواهد داشت باز هم کفشهای پاره ی او سردی برف را برایم سردتر کرد…
این بود انشای من.
پایان.

describes-a-snowy-day

انشا در مورد برف و زمستان

هوا هوای برف بود . سرد و سوزناک . انقدر که وقتی نفس می کشیدی بخار از بینی و دهانت بلند میشد.

دیروز هوا گرفته بود و اشک از چشمان اسمان می بارید اما امروز نمیدانم از چه انقدر ناراحت بود که داشت گوله گوله خودش را خالی میکرد.

کوچه ها پر از ادم برفی بود پر از برف پر از سرو صدا . تا به حال انقدر شلوغ نبوده که حالا هست.

همه مشغول بازی بودند.پسرها دختر هارا با گلوله هایشان هدف می رفتند و دخترها با زیرکی فرار میکردند و انها را با گلوله های برفی میزدند. بعضی هم مشغول ساختن کلبه های برفی بودند.

زمین پیراهن سفید به تن کرده بود . چه قدر زیبا و برازنده . چه قدر به او می امد .

لباس های زمین را خیلی دوست دارم یکی از دیگری زیبا تر . مخصوصا ان لباسش که سبز است و شکوفه های رنگی دارد .

دوباره به بچه ها نگاه کردم . به انها حسودی ام میشد. پارسال یکی از انان بودم اما امسال به قول همه بزرگ شده بودم دیگر.

نمیدانم چرا برف بازی برایم دیگر کوچک شده بود ؟ چرا ؟مگر ما دل نداریم ؟ فکر کردم که زمستان برای همه است و نه مرز می شناسد و نه قانون پس من هم در ان سهم دارم. تصمیم گرفتم که دلم را به دریا بزنم و برم  با انها بازی کنم.چند گلوله پرتاب کردم یادمه که همیشه گلوله هایم خراب میشد اما اینبار گلوله هایم محکم تر از همیشه بودند.

و بعد شروع به ساختن ادم برفی کردم . ادم برفی زیبایی بود زیباتر از همیشه .

ولی انگار در میان انهمه ادم جایی برای من نبود حس غریبی داشتم شاید حرف دیگران درست بود میدانید بزرگ شده بودم دیگر.

کمی در برف ها قدم زدم . زیبا بود با خود فکر کردم من از این سپیدی چه میخواهم؟

تنها یک ادم برفی و چند گلوله ی برفی یا تعطیلی ؟ نه این تمام خواسته ی من نبود میخواستم حالا حالا ها ببارد .دوست داشتم که دانه های برف از دل اسمان بگویند. دوست داشتم ترانه شوند و ببارند و راز اسمان را بگویند.با انان بخوانم ترانه های دل را.

اما من چه باید می اموختم از این سپیدی؟از این یکدستی و از این رخداد غیر منتظره؟

من باید می اموختم که هرچه خدا خواهد همان میشود . فصل پاییز است و میبارد برف.

و این به غیر از اراده ی خداوند نمیتواند باشد.

او تواناست و اوست که فرو میفرستد این معجزه را و گوشه ای از زیبایی اش را نمایش میدهد تا شاید به فکر بیافتیم.

اما ما انسان ها بی اعتنا به ان بازیش می دهیم و لگد مالش میکنیم.

اهای ادم ها چه زیبا است که قبل از بازی دستهایمان را بالا ببریم و زیر بارش این نعمت بزرگ کمی دعا کنیم برای همه و همه چیز و یاد بگیریم که بی اعتنا نباشیم.

یادمان باشد که امروز, امروز است.امروز هرچه قدر خدارا صدا کنیم خدا خسته نمیشود. پس صدایش کنیم که او منتظر ماست . او منتظر ارزوهایمان,خنده هایمان, گریه هایمان,ستاره شمردن هایمان و عاشق بودن هایمان است .

امروز , امروز است و امروز جاودانه است و امروز زیبا ترین روز دنیاست

 

توصیف برف

پرده را کنار زدم و از شيشه ي قدي اتاق، حياط را نگاه کردم که پوشيده ازبرف بود. برفِ سفيدِ يک دست. از همان برف هاي دست نخورده که آدم هوس مي کند مشت کند و بگذارد توي دهانش. فقط برف هاي مسير اتاق به طرف در حياط لگد خورده بودند. دلم گرفته بود. دوست داشتم بروم بيرون، ولي در اين روز برفي کجا مي توانستم بروم؟ بيرون خلوت بود. خلوت خلوت، پراز برف. آدم دلش مي گرفت، اما خانه هم دلگير بود. غير از من که هميشه مي خزيدم در اتاقم همه در هال جمع شده بودند دور بخاري. چه حرفي با آن ها داشت. چه قدر از زمستان بدم مي آمد. روزهاي برفي چه قدر بد بود. نه، نمي توانستم در خانه بمانم. دلم گرفته بود. بايد جايي مي رفتم. از خانه زدم بيرون. چشم نداشتم. برفها کرت کرت زير پايم صدا مي کرد. در کوچه تک و توک آدم بود و صدايي که گاهي در فضا مي پيچيد: برفي! برفي!
نمي دانستم کجا مي روم. کوچه پس کوچه ها را پشت سر مي گذاشتم تا به خيابان برسم. آن جا حتماً شلوغ بود. سر کوچه اي که به خيابان مي رسيد، لبوفروشي با گاري اش ايستاده بود. از لبوها بخار بلند مي شد.آن قدرکه فکر مي کردم خيابان شلوغ نبود. آدم ها تند تند در پياده رو راه مي رفتند و چترهاي سياه داشتند. احساس کردم چون چتر ندارم، همه نگاه ها به من است. معلوم بود همه ي آن ها که تند تند در پياده رو راه مي رفتند کارهاي مهمي دارند. آرزو کردم جاي آن ها باشم. بي هدف در پياده رو راه افتادم. در پياده رو خياباني که دفتر مجله آن جا بود. همان مجله اي که برايش داستان درباره ي انتظار مي نوشتم. دوست داشتم به آن جا بروم، اما خجالت مي کشيدم. حتماً مي گفتند: توي اين روز برفي پا شده آمده مجله. کار مهمي هم نداشتم. اگر داستاني نو نوشته بودم يک چيزي! از جلوي دفتر مجله رد شدم. درش باز بود. نگاه کردم. يک گوني خيس انداخته بودند جلو درش تا گِل کفش ها را بگيرد. کاش مي توانستم بروم داخل، اما خجالت مي کشيدم. آدم ها تند تند از کنارم مي گذشتند. همه عجله داشتند. همه به من تنه مي زدند، اما من آرام راه مي رفتم. انگشت هاي پاهايم از سرما مي سوخت. کجا بروم؟ کيوسک تلفن بر خلاف روزهاي گذشته خلوتِ خلوت بود. چه طور بود يک زنگ مي زدم و به سيمين و مي گفتم بيايد بيرون و در برف قدم بزنيم. سکه را انداختم و زنگ زدم. گفت: مگر ديوانه شده اي؟ توي اين سرما يخ مي زنم. الان نشسته ام کنار بخاري و دارم داستانم را پاک نويس مي کنم.
– عصر چي؟ کلاس داستان داريم مي آيي؟
– توي اين برف هيچ کس نمي آيد کلاس داستان. اگر مي خواهي آبرويت برود برو!
– خيلي دلم گرفته!
– بنشين کتاب بخوان! داستان بنويس!
– نمي توانم دلم خيلي گرفته، بيايم خانه تان؟
– نه، الان حوصله ات را ندارنم. دارم داستانم را پاک نويس مي کنم.
– من آمدم!
– نه!

describes-a-snowy-day

گوشي را گذاشتم. رفتم تو ايستگاه اتوبوس. اتوبوس زود آمد. سوار شدم. تک و توکي مسافر در اتوبوس بود. نشستم و دستم را کشيدم روي شيشه ي بخار گرفته. به اندازه ي کف دستم پاک شد.خيره شدم به پشت بام ها و درخت هاي برف گرفته. اگر او در اين روز برفي مي آمد، حتماً همه ي برف ها آب مي شد و خورشيد گرم تر از هميشه مي تابيد.
سيمين کنار بخاري داشت داستانش را پاک نويس مي کرد. من هم جوراب هايم را که خيس شده بود، درآوردم و آويزان کردم روي دسته ي شير گاز و پاهايم را که از سرما صورتي شده بود، به شيشه ي بخاري نزديک کردم. به سيمين گفتم: مامانت نمي گويد اين دوستت ديوانه است روز برفي زده از خانه بيرون؟
سيمين همان طور که داستانش را پاک نويس مي کرد، گفت: چه کار کنم؟ ديوانه اي ديگر!
– دلم گرفته بود!
– خُب گرفته باشد!
– مگر نگفتي عصر کلاس داستان نويسي تشکيل نمي شود، پس چرا داري داستانت را پاک نويس مي کني؟
– همين طوري. بعداً ديگر وقت ندارم.
مامانِ سيمين برايم چاي آورد. همان طور که سرم از خجالت پايين بود، چاي را برداشتم. هنوز چند قُلپ سر نکشيده بودم که تلفن شان زنگ زد. مادر بزرگش آن طرف خط بود. مي گفت: بخاري اش يک دفعه خاموش شده و نمي تواند روشن کند.
سيمين گفت: همين الآن مي آيم!
بعد به من گفت: من مي خواهم بروم خانه ي مادربزرگم. تو چه کار مي کني؟
گفتم: خُب مجبورم بروم ديگر!
صبر کردم لباس پوشيد با هم از خانه بيرون آمديم. بعد از کمي راه رفتن، او رسيد خانه ي مادربزرگش و من راه را ادامه دادم. برف ها کرت کرت زير پاهايم صدا مي کردند. تنها دل خوشي ام کلاس بعدازظهر داستان نويسي بود که آن هم بر باد رفته بود. سواراتوبوس شدم و نزديک خانه پياده شدم. کنار مسجد بچه اي داشت گريه مي کرد دمپايي پوشيده و در دستش يک بستني قيفي زمستاني بود. پرسيدم: چه شده؟
گريه اش بلندتر شد: دست هايم يخ زده. دست هايش را در دست گرفتم. سردتر از دستان خودم بود. گفتم: خانه تان کجاست؟
با دست کوچه ي روبه رويي مسجد را نشان داد. بغلش کردم و دمپايي هايش را که پر از برف بود، ازپايش درآوردم. چه قدر شبيه دمپايي هاي داداش خودم بود. چادرم را گرفتم دورش. پاهايش مي خورد به مانتويم و من احساس مي کردم پاهايش دارد گرم مي شود. يک دستش زير چادرم بود و دست ديگرش با بستني قيفي بيرون بود. دستش را که بيرون بود در دستانم گرفتم. سرم را جلو بردم. دستش را رها کردم و بعد لپش را بوسيدم که از لاي کلاه که صورتش را نشان نمي داد، بيرون زده بود. ديگر گريه نمي کرد. دوباره پرسيدم خانه تان کجاست؟ با بستني قيفي اش به آخر کوچه اشاره کرد. نفهميدم کدام خانه رامي گويد. دوباره دست کوچکش را گرفتم که با بستني زمستاني بيرون بود ودوباره همان صداي خشک از نان بستني بلند شد.
گفتم: الآن مي روي خانه، کنار بخاري مي نشيني و گرم مي شوي.
ديگر به آخر کوچه رسيده بودم. گفتم: خانه تان کدام است؟
برگشت و درِ خانه اي را نشان داد که مدتي بود از کنارش رد شده بودم. برگشتم طرف خانه شان. همان طور که بغلش کرده بودم زنگ در خانه شان را زدم. مادرش در را باز کرد. سلام کردم و بچه راگذاشتم تو راهروي خانه. بچه تا مادرش را ديد، دوباره گريه اش بلند شد. مادرش گفت: به خدا يک دقيقه رفتم آشپزخانه يک کوفتي براي ظهرشان بپزم، از خانه زده بيرون. دستت درد نکند دخترم!
خداحافظي کردم وبه طرف خانه مان راه افتادم. در سمت راست آغوشم، حجم بچه و گرمايش را هنوز احساس مي کردم. خورشيد در آسمان پيدا شده بود. تا بعدازظهر همه ي برف ها آب مي شد. اصلاً شايد تا بعدازظهر او مي آمد. وقتي من در جلسه ي داستان داشتم داستاني درباره ي انتظار او مي خواندم.

انشا ادبی در مورد برف

اسم خانوم معلم مون گیلانی بود. واقعا هم گیلانی بود. تپل و کوتاه با صورتی گرد و لپ هایی که همیشه قرمز بود انگاری همیشه دو تا گل سرخ گنده چسبونده باشن رو لپ هاش. در مجموع خوشگل بود، به نگاه الان خیلی حاجی پسند بود.

 اولین بار واژه “بیوه” را راجع به خانوم گیلانی شنیدم. مامانم در جواب دلیل عصبی بودنش و اینکه همیشه من با خط کش میزد بهم گفت.

“یک روز برفی را توصیف کنید” موضوع زنگ انشا خانوم گیلانی بود. مثل همیشه بچه ها هر کاری میکردن به جز انشا نویسی ولی من از اون موقع هم عشق نوشتن و تفت دادن داشتم.

شروع کردم به نوشتن و از پیرمردی گفتم که تو یک روز برفی با گوله برف ما شیشه عینکش شکست و همه بچه ها پا به فرار گذاشتن و وجدان من بود که موقع فرار بیدار شد. من برمی گردم و دست پیرمرد را می گیرم و …

با اینکه زبونم میگرفت، در کمال پررویی داوطلب شدم که انشا ام را بخونم، انشا را که می خوندم نگاه خانوم گیلانی مهربونتر و مهربونتر میشد. انشا که تموم شد گفت من را تشویق کنن. فکر کنم اولین بار بود که تو زندگی ام تشویق می شدم و اولین بار بود که خانوم گیلانی باهام مهربون شد.

 از اون روز به بعد هیچ وقت من را با خط کش نزد.

اون انشا تو مدرسه اول شد و از طرف مدرسه برا منطقه ارسال و تو اونجا هم اول شد.

از اون روز دیگه روزهای برفی برای من بهترین روز زندگی است. برف که میاد اون پیرمرد خیالی و خانوم گیلانی و صدای تشویق ها  و همه چیزهای خوب برام زنده میشه.

برفی که پریروز اومد با اینکه مسیر یک ساعت تا محل کار به سه ساعت رسید ولی بازهم خوشحال و خندون بودم. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشه.

توصیف یک منظره طبیعی

شبی برفی بود. دانه های بلورین برف، هم چون مسافرانی در باد سفر نه چندان طولانی خویش را از مبدا ابر های تیره و تاریک به زمین طی میکردند. کمی بعد زمین رخت سپید بر تن کرده و سپید پوش شد.

     دانه های برف نیز از این که زمین برای آن ها مانند مادری مهربان آغوش گسترانده بود خوش حال شدند.بچه ها هم برای شنیدن خبر تعطیلی بی تابی میکردند ، ولی خود را از بازی با برف محروم نمی دانستند. آان شب تاریک با بارش برف تبدیل به منظره ای زیبا از دانه های سفید و خجالتی برف شده بود.

     در آن شب ماه که چراغ راه شب و در شب بسیار زیبا، درخشان و سفید است از زییبایی و درخشش  دانه های بلورین بزف جذابیت و زیبایی دوچندان یافته بود  و ابر ها هم مانند پدرانی دل سوز و مهربان خود را برای مقابله  با خورشید صبح روز بعد آماده میکردند تا فرزندانشان در آسایش بمانند،ولی امان از دست این باد، همان بادی که ابر ها را به این طرف آورده بود، رابطه ی پدر و  فرزند را خراب می کرد ، خوب دیگر، باد آورده را باد می برد.

     آن شب دیگر شب نبود ، بیشتر بچه ها مانند پرندگانی که تازه طعم لذت بخش آزادی را چشیده اند  در ان شب برفی در حال جنبش و تکاپو بودند. پدران و مادران هم برای خرسندکردن دل فرزندانشان به تماشای خبر های شبانه ی تلویزیون نشسته بودند، تا با شنیدن خبر تعطیلی از آن شب برفی لذت بیشتری ببرند، گویی خود کودکند،آری آنان همان بچه های دیروزند .

اما اگر تعطیل نمی شد چه! این ها بودند پاره ای از زیبایی های یک شب برفی در اسفند ماه سال ۱۳۸۹ .

 

منبع : http://mehrmihan.ir/describes-a-snowy-day/

این مطلب را به اشتراک بگذارید :
a b